پرش به محتوای اصلی
اهلی شیرازی اهلی شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۱

مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشت

که این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت

فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوق

خبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت

برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکر

بهای و هوی صبوحی که سر خوشان بگذشت

من از کجا و وصال از کجا چه حرف است این

بخود نبودم و حرفیم بر زبان بگذشت

نهان چگونه اند از تو حال دل اهلی

کنون که پرده بر افتاد و کار از آن بگذشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۳بی شمع رخت هیچ صفا در دل ما نیست
  2. شمارهٔ ۳۳۴کشتهٔ تیرت که ازوی استخوان‌ها مانده است
  3. شمارهٔ ۳۳۵هیچت ز خون ما غم روز جواب نیست
  4. شمارهٔ ۳۳۶دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوست
  5. شمارهٔ ۳۳۷همه راست میل خالی که بر آن رخ جمیلست
  6. شمارهٔ ۳۳۸در سوختنم آنکه بر افروختن آموخت
  7. شمارهٔ ۳۳۹گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش است
  8. شمارهٔ ۳۴۰مریز بی گنهم خون که جست و جویی
همه‌ی غزلیات ←

اهلی شیرازی درباره‌ی اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.