پرش به محتوای اصلی
ابوالحسن فراهانی ابوالحسن فراهانی

غزلیات

شمارهٔ ۸

سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقاب

زآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب

گرچه عمرم صرف قید و بند شد اما نبود

هیچ بندی بر دل من بار چون بند نقاب

تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش

تار مویی در میان دین و دانش شد حجاب

گفت در خوابم توانی دید گفتم خواب کو

ور بود کوبخت بیداری که بیندت به خواب

چون نشستی یک نفس بنشین که من در عمر خود

روز را امروزی می‌بینم که بنشست آفتاب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰عشق گل گر آشکارا کرد بلبل باک نیست
  2. شمارهٔ ۱۱بی‌گل روی تو بر ما جام صهبا آتش است
  3. شمارهٔ ۱۲تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
  4. شمارهٔ ۱۳منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
  5. شمارهٔ ۱۴ز یار شکوه عاشق به کفر نزدیک است
  6. شمارهٔ ۱۵گرنه دلجویی نمودی قامت دلجوی دوست
  7. شمارهٔ ۱۶نسبتی محراب ابرو را به هر محراب نیست
  8. شمارهٔ ۱۷لب ز کوثر تر نمی‌سازیم ما تا آتش است
همه‌ی غزلیات ←

ابوالحسن فراهانی درباره‌ی ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی حسینی متوفای ۱۰۴۰ قمری از شاعران سدهٔ یازدهم و صاحب رسالهٔ «شرح مشکلات دیوان انوری» است. وی از سادات حسینی فراهان و از شعرای سدهٔ یازدهم هجری است که پس از تحصیل دانشهای متداول در زادگاه خود به سبب تنگدستی و برای کسب کمال به اصفهان رفت و دو سال در نصرآباد مسکن گزید. سپس به شیراز رفته و در سلک ملازمان...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.