پرش به محتوای اصلی
ابوالحسن فراهانی ابوالحسن فراهانی

قصاید

شمارهٔ ۱۳

زبس که ریختم از دیده خون دل بیرون

کنون برونم از خون پرست همچو درون

گرم برون چو درون پر زخون بود شاید

که عاشقان را یکسان بود درون و برون

حدیث از لب من بوی خون دل گیرد

از آن که دایم خون میخورم من از محزون

زبس که ریختم از دست هجر بر سر خاک

زبس که ساختم از دیدگان روان جیحون

گهی غریق درآبم گهی نهان در خاک

بسان لؤلوی شهوار و گوهر مکنون

اگر به یک کف آبم فلک گرفتی دست

پس از برای چه رخساره شستمی از خون

برای جامه و نان تا بچید بوسه زنم

بسان جامه ونان دست و پای مشتی دون

به سست پوشش من داغ های رنگارنگ

به سست روزی من دردهای گوناگون

چو من به ماتم ارباب علم جامه خویش

سیه کنم که سیه باد جامه گردون

زمن که کاش نباشم جزین که موزونم

چه جرم دید، ندانم سپهر ناموزون

فلک چه خواهد کز ماتمم برون آرد

لباس را کند از اشک در برم گلگون

دلا خموش مده جرم خویش را نسبت

گهی به چرخ خمیده گهی به بخت نگون

فلک چو ما را مرا زان گزد که من بر خویش

ز مدح شاه شهیدان نمی دمم افسون

شهی که هر سحر از شرم رای انور او

گرفته پنجه ی خورشید دامن گردون

اگر اشاره نماید به خط ابیض صبح

قدر به نبندد دست تصرف گردون

وگر اراده نمایی قضا در آویزد

محیط مهر فلک را زدرگه تونگون

به وقت صبح چو در بحر فکر غوطه خورم

زیمن مدح تو که اندیشه را بود میمون

چنان که بهر طوافت ملک زعرش آمد

به طوف خاطرم آید ز آسمان مضمون

ضمیر من که سیه تر زچاه بیژن بود

به آفتاب عطا میکند ضیا اکنون

مرا چه باک ز تاریکی لحد، دیگر

که با ضمیری زین گونه می شوم مدفون

به اختیار جدا نیستم ز خاک درت

که داردم فلک دون به دست غم مرهون

همین توقع دارم که همچو خاک درت

گذر کند ز سرشک روان من جیحون

به پارهای دل خون فشان من نگری

که رقعه هاست با خلاص دوستی مشحون

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۵ز جور دل که هیچ کس مباد چنین
  2. شمارهٔ ۱۶بیابیا قدمی نه چو گل به صحن چمن
  3. شمارهٔ ۱۷شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستان
  4. شمارهٔ ۱۸ای مکان پاسبانانت فراز آسمان
  5. شمارهٔ ۱۹باد نوروز آمد و آورد بوی یاسمین
  6. شمارهٔ ۲۰از بس که گریه کردم و از بس کشیدم آه
  7. شمارهٔ ۲۱باز این منم گذاشته در کوی یار پای
  8. شمارهٔ ۲۲زبس که یافت دلم لذت گرفتاری
همه‌ی قصاید ←

ابوالحسن فراهانی درباره‌ی ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی حسینی متوفای ۱۰۴۰ قمری از شاعران سدهٔ یازدهم و صاحب رسالهٔ «شرح مشکلات دیوان انوری» است. وی از سادات حسینی فراهان و از شعرای سدهٔ یازدهم هجری است که پس از تحصیل دانشهای متداول در زادگاه خود به سبب تنگدستی و برای کسب کمال به اصفهان رفت و دو سال در نصرآباد مسکن گزید. سپس به شیراز رفته و در سلک ملازمان...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.