پرش به محتوای اصلی
ابوالحسن فراهانی ابوالحسن فراهانی

قصاید

شمارهٔ ۱۷

شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستان

که رسد عاشق از گرمی معشوق به جان

راست چون دانه که برتابه گرم اندازی

برجهد هر دم از روی زمین کوه گران

گر کسی نسبت خورشید به معشوق کند

همه عمر شود عاشق از دور و گردان

تا برون آید کانون هوا گرمی خور

شعله را روی سیه گردد مانند دخان

این چنین کاب شده کرم عجب نبود اگر

با سمندر نکند ماهی تبدیل مکان

گرمی مهر رسید است به حدی که کنون

می کند حربا چون شب پره زورخ پنهان

چون فتیله که کسی بر سر داغی سوزد

تیر می سوزد، از گرمی پیکان انسان

خلق را اکنون خاصیت ماهست درست

که ز نزدیکی خورشید رسدشان نقصان

زند زآنند خلایق که ز گرمی هوا

ملک الموت نیاید ز پی بردن جان

شخص از گرمی استاده به یک پای چو شمع

سایه اش بینی چون ماهی بر خاک طپان

خود غلط گفتم شد تافته زان گونه زمین

که نمی افتد از بیم کنون سایه بر آن

نیست ممکن که نسوزد کسی از گرمی خور

گر رود بر فلک هفتم هم چون کیوان

بس که شد تافته از آتش خورشید فلک

وصفش اکنون بکبودی نبود جز بهتان

ساده لوحی که ندارد به فلک حرق روا

تا دگر نارد بر دعوی باطل برهان

گو بیا بنگر کز دیدن خورشید فلک

راست آن بیند کز دیدن مهتاب کتان

گر نه به گداختن موم بود حاجت کس

در ته آتش ناچارش سازد پنهان

دیدن اشیاء ممکن نبود مردم را

زان که سوزد چو جدا گشت نگاه از مژگان

سرو را گر سر به گریختن از بستان نیست

از چه دایم به میان بر زد ...ـان

بدر را این همه کاهیدن از آن است که او

کرد خواهد پس ازین وقتی با مهر قران

من ندانم که عناصر همه آتش شده اند

یا گرفتند خود آن باقی ازین فصل کران

نه خطا کردم کز عدل شهنشاه رسل

با همه ضدی یک رنگ شدستند ارکان

احمد مرسل سلطان عرب شاه عجم

شافع محشر ابوالقاسم امین یزدان

آن که گر نسبت رایش به مه و مهر کنند

هم چنان است که گویند یقین است گمان

ذات مستغنی او دست نفرسوده به خط

خط سیه پوش از آن رو شده چون مایمتان

همه دانند که مقصود دو عالم او بود

گر مقدم شده باشند به صورت چه زیان

بین که در برهان هستند مقدم طرفین

با وجود یک نتیجه عرض است از برهان

خیمه جایی زده در خطه امکان کزوی

تا به سرحد و جوبست به قدر دو کمان

رتبه جاه تو ای از همه عالم برتر

هست چون کنه خدا از نظر عقل نهان

برتو می نازد فردوس برین پیوسته

آری آری به مکین باشد خوبی امکان

چه عجب گر تو زجبریل شدی محرم تر

کی به مطلوب رسد قاصد پیغام رسان

در ازل منع تو بر روی زمان دست افشاند

چون رسن تاب رود پس پس تا حشر زمان

دارد آن قدرت عدل تو که گر فرماید

چرخ زنجیر حوادث کند از کاهکشان

جاهلی گر نکند گوش به امرت چه شود

بد به خود میکند از سجده نکردن شیطان

هرکجا قد تو افکند بساط عظمت

فکر بیچاره سودا زده بر چیدن دکان

خواستم نعل براق تو بگویم مه را

خردم گفت مشو مرتکب این هذیان

کان گذر می کند از چرخ بیکدم چو خیال

وین به یک ماه کند ضمن فلک را جولان

شب معراج فلک دیدش و تا حشر برو

انجم و ماه نو انگشت بسوی دندان

طبع چون خواهد تا سرعت سیرش گوید

بر ورق بی مد دوست شود خامه روان

لاف مدحت نزنم گرچه یقین است که نیست

الفی پیش تفاوت ز حسن تا حسّان

گرچه بر خاک نیفکندی هرگز سایه

سایه بر سرم انداز و ز خلقم برهان

تا چنین است که در برج اسد دارد جا

تا برون آید خورشید منیر .....ـان

هرکه سر از خط فرمان تو برمیدارد

باد دایم همه گر چرخ بود سرگردان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۹باد نوروز آمد و آورد بوی یاسمین
  2. شمارهٔ ۲۰از بس که گریه کردم و از بس کشیدم آه
  3. شمارهٔ ۲۱باز این منم گذاشته در کوی یار پای
  4. شمارهٔ ۲۲زبس که یافت دلم لذت گرفتاری
  5. شمارهٔ ۲۳زهی نگاه تو سرگرم مردم‌آزاری
  6. شمارهٔ ۲۴دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستی
  7. شمارهٔ ۲۵من آن چه می کشم از جور چرخ مینایی
همه‌ی قصاید ←

ابوالحسن فراهانی درباره‌ی ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی حسینی متوفای ۱۰۴۰ قمری از شاعران سدهٔ یازدهم و صاحب رسالهٔ «شرح مشکلات دیوان انوری» است. وی از سادات حسینی فراهان و از شعرای سدهٔ یازدهم هجری است که پس از تحصیل دانشهای متداول در زادگاه خود به سبب تنگدستی و برای کسب کمال به اصفهان رفت و دو سال در نصرآباد مسکن گزید. سپس به شیراز رفته و در سلک ملازمان...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.