پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۸۴

نیست می در کار رنگ آن رخ پر نور را

حاجت روغن چرا باشد چراغ طور را

حسن چون شاهانه بر کرسیِ ناز آرد نشست

عشق گرمِ دارِ بازی می‌کند منصور را

ساز عشرت کی دهد آواز بی‌آن دل‌نواز

تا به کی خواهی زدن مطرب عبث طنبور را

پر برون می‌آورد از شوق پرواز فنا

عقل اگر داری به چشم کم نبینی مور را

هر سری لایق نباشد بهر سوز داغ عشق

همچو موسی می‌سزد پروانه شمع طور را

خواستم آب بقا تیغش به سروقتم رسید

صاحب جوهر کند نزدیک راه دور را

حال ملک دل چه می‌پرسی که در یک لحظه کرد

فوج مژگانی خراب این کشور معمور را

در دیار عاشقی هنگامهٔ داغ است گرم

سرد بازاری است آنجا مرهم کافور را

می‌دهم از کف عنان اشک گو آبم برد

ضبط نتوان کرد واقف گریهٔ پرزور را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۶دامن‌کشان به دشت بلا می‌برد مرا
  2. شمارهٔ ۸۷رنگ زردی روکش فصل خزان داریم ما
  3. شمارهٔ ۸۸او که نشناخت آشنایی را
  4. شمارهٔ ۸۹به سر می‌برم بی‌تو زان روز و شب را
  5. شمارهٔ ۹۰به نازی تاب دادی در چمن ای شوخ کاکل را
  6. شمارهٔ ۹۱در قفس نی گل نه گلشن یاد می‌آید مرا
  7. شمارهٔ ۹۲در سخن‌سازی ز بی‌برگی چه غم داریم ما
  8. شمارهٔ ۹۳گفتم بسی ز درد دل خود حبیب را
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.