پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۸۳ - در بیان اناالحق گفتن منصور حلاج رحمة اللّه علیه در حالت مستی و فتوی دادن مفتیان آن عصر بقتل او تافتنه نشود و خلق از دین بدر نیایند و پند دادن دوستان او را که از این سخن باز آی و توبه کن که تا ترا نکشند و اصرار کردن او در سخن و در تقریر آن که قالب

نشنیدی حکایت منصور

شهسواری ورایت منصور

که بگفت او صریح با آن خلق

که منم حق در این تن چون دلق

همه گفتندش این سخن بگذار

خویش را در چنین بلا مسپار

قدر داری بپیش ما ز قدم

بسوی این خطر منه تو قدم

گرچه جست از تو این سخن بازآ

ترک جغدی بگوی شهبازا

گفت من راستم نگردم از این

کی شود کافر آنکه دارد دین

نیست این آن سخن که باز آیم

پی این چیست من همیپایم

که چه زاید مرا از این گفتن

وز چنین راز عشق ننهفتن

من در این رنج گنج می ‌ بینم

میفزاید از این کمی د ین م

عاقبت چون که تن نخواهد ماند

مهر تن را دل من از جان راند

که ز سر داد نست تخت و سری

او بماند که شد ز خویش بری

کاهش تن بود فزایش جان

عین درد است پیش من درمان

برگ در مرگ یافت هر درویش

مرهم جان خویش از دل ریش

نیست این را کرانه ‌ ای طاهر

عذر آن گفت را کنم ظاهر

هستیم را چو خانه ‌ ای میدان

هر نفس گونه گون در او مهمان

دمبدم خلق غیب چون باران

میرسند از جهان بی پایان

گه گه آن شاه نیز هم پنهان

میرسد چون سرور اندر جان

میکند دعوی خدائی او

چه گنه دارم اندر این تو بگو

من که از خرمنش یکی کاهم

کی بگویم کزان دم آگاهم

من چه دانم که شه چه میجوید

وان سخن را چرا همیگوید

بخیالی منم ورا بنده

گرچه دانم کزو بوم زنده

لیک دان کز خیال تا بخیال

هست فرقی عظیم و نیست محال

در خیال ولی است عین وصال

درخیال شقی وبال و ضلال

کو خیال ای پسر که ما حالیم

بر رخ خوب او چو یک خالیم

شاهدان پیش حسن ما زال اند

نزد این قد چون ا لف دال اند

هرکه عاشق بود ورا یاریم

با کسی کوست غافل اغیاریم

نیستم از شمار این خلقان

چشم بگشا مرا ببین و بدان

پیش از این جسم و جان بدم آن نور

هم همانم مکن تو فکرت دور

در زمین و زمان چو من کس نیست

خیره هر سو مرو هم اینجا ب ا یست

مکن از من گذر که در دوران

همچو من کس نیاید از پیران

در دلم جز خدا نمیگنجد

تن من از خدا همیجنبد

گر ترا هست چشم باز ببین

خوبیم را که هست فتنۀ چین

ور تو کوری از اصل مادرزاد

از چنین حسن کی شوی دلشاد

کور اصلی نبیند آن مه را

هر خسی کی سزد چنان شه را

گر شدی جان روی بر جانان

ور تنی عاقبت شوی ویران

زانکه تن ازوصال محجور است

لیک جان از شعاع آن نور است

آدمی هست چون طعام و چو دیگ

نیم او از زر است و نیم از ریگ

نیمش از پست و نیمش از بالاست

نیمش از دون و نیمش از والاست

کفر و دین اندرو چو روغن و دوغ

چون لباس نو و کهن در بوغ

نظر ماست کیمیای درست

نور ماهست رهنمای درست

نظر اهل تن بود بر پوست

نظر اهل دل همه در دوست

همه گفتند در جواب او را

گرچه گفت حق است در دو سرا

آن گروهی که از تو باخبرند

بهر تو پیش خصم چون سپرند

عذرت از منکران همیخواهند

زانکه از سر کار آگاهند

توبه کن زین بگو نرفت نکو

تا کند تیغ در غلاف عدو

گفت ازتیغ نیست ترس مرا

عالمم چه دهید درس مرا

چونکه در علم نیست پایانم

اینقدر را عجب نمیدانم

پیش عاشق چه قدر دارد سر

بر او چون یکی است زهر و شکر

گرچه خصمان کنند بردارم

من از آن دار وصل بردارم

بند بگسست و پند نپذیرم

زاتش عشق سوخت تدبیرم

لیس للعاشقین خوف الموت

لایبالون من حدیث الفوت

فی الغنا طالبون للافلاس

لایخافون من فداء الراس

لیس للراس عندهم مقدار

ماسوی اللّه عندهم اغرار

یشهدون الحیوة فی الاضرار

یلتقون الامان فی الاخطار

لهم العشق قبلة و صلات

لهم الفقر حشمة و صلات

زین نسق ماجری بسی کردند

حجج بیشمار آوردند

آن همه پندها در او نگرفت

همه را کار او نمود شگفت

کرد اصرار اندر آن دعوی

نی زعرفی شنید و نز فتوی

پس کشیدند بر سر دارش

چون چنین بود میل دلدارش

جان بجانان سپرد بی دردی

روی او تازه گشت چون وردی

همچنان میرسید آن آواز

بسوی گوش جملگان آن راز

همه گفتند فتنه افزون شد

خلق از دین و کفر بیرون شد

نار دروی زدند تا سوزد

تا که آن فتنه بیش نفروزد

بر سر نار نقش اناالحق شد

چون نگشتی چنین چو او آن بد

بر هر اخگر بنشسته گشت همان

اندران خیره ماند پیرو جوان

فتنه افزود و خلق سغبه شدند

گرچه اول از او نفور بدند

آتشش چون که گشت خاکستر

باد دادند ورفت بحر اندر

بر سر بحر شد بنشسته همان

خاص و عام آن بدید و خواند عیان

همه از جان و دل محب شدند

گرچه در دشمنی مجد بدند

خود کمین قدرت است این ز ایشان

همچو یک قطره از یم عمان

صد هزاران چنین و بل افزون

بنمایند با تو کن فیکون

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۸۵ - در بیان آنکه همچنانکه تن آب و گل طبیبان دارد، جان ودل را نیز هم طبیبان هستند و ایشان انبیاء و اولیاء‌اند اطباء میگویند که این بخور و آن مخور تا جسم بی رنج باشد و قوت گیرد و انبیاء و اولیاء میگویند که این بکن و آن مکن تا جان صفا یابد و فربه شود ازخلق را دردو چیز فایده است
  2. بخش ۸۶ - در بیان آنکه حق تعالی دنیا را که ممات است حیات نمود بخلق و عقبی را که حیات است ممات نمود. و در تقریر آنکه الجوع طعام اللّه یحیی به ابدان الصدیقین.بسط در قبض جوی ای جویا
  3. بخش ۸۷ - در بیان آنکه هر کرا آن نور هست که فرشتگان را بود طین آدم او را از اسب نیفکند و نور خدا را در آدم بیند، بلکه هر که کاملتر باشد در سنگ و کاه و چوب و در همه اشیاء و ذرات خدای تعالی را بیند چنانکه ابایزید بسطامی رحمه اللّه دید و فرمود که ما رأیت شیئا«بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
  4. بخش ۸۸ - در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت به کاتب کنند نه به قلم. چنانکه مصطفی علیه السلام می‌فرماید که « من اراد ان یجهمنشین خدا بود هر کو
  5. بخش ۸۹ - پشیمان شدن مریدان از آن حالت و خود را ملامت کردن که چرا گفتۀ شیخ را حق ندانستیم چون از ما کاملتر و داناتر و بیناتر استهمه گفتند کای شه ممتاز
  6. بخش ۹۰ - در بیان آنکه عالم معنی چون آب است و صور چون کف و یخ که در فراق دریای معنی منجمد شده اند از این روی در و دیوار این عالم را جماد میگویند که یخ گرفته است و در او نرمی و روانی نیست، عاقل یخ را آب می‌بیند زیرا موقوف نظر آفتاب است که باز آب شود. عالم وهستی این جهان بود چون برف
  7. بخش ۹۱ - در بیان آنکه لذت های دنیا مستعار است در حقیقت دنیا از خود لذت ندارد، زشت است و ناخوش بواسطۀ مزه خوش میشود همچون عجوزه‌ای که خودر ا بگلگونه و اسپیداج بیالاید و بواسطۀ ان تزیین خوب نماید پس خوبی مزه است که همه زشتها بوی خوش نمایندگاه طفلی مزه ز شیرت بود
  8. بخش ۹۲ - در بیان آنکه این معانی غریب نادر بخشایش سید برهان الدین محقق ترمدی است رضی اللّه تعالی عنه که مرید و شاگرد مولانای بزرگ بهاءالدین محمد المعروف بولد قدس اللّه روحه العزیز بود.این معانی و این غریب بیان
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.