پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۸۶ - در بیان آنکه حق تعالی دنیا را که ممات است حیات نمود بخلق و عقبی را که حیات است ممات نمود. و در تقریر آنکه الجوع طعام اللّه یحیی به ابدان الصدیقین.

بسط در قبض جوی ای جویا

زندگی درگذار و مرگ و فنا

آنچه مرگ است زندگیت نمود

دمبدم رغبتت در آن افزود

وانچه آن زندگی جاوید است

نفس تو زان نفور و نومید است

این جهان آخرش فنا و هباست

وان جهان اصل زندگی و بقاست

کرده ای ترک آن ز نادانی

اندرین مانده ای ز بیجانی

نعل بین و اژگون میفت از اسب

عکس آن را گزین گذر از کسب

گنج در رنج جو نه در راحت

فسحت از سینه جونه از ساحت

بطلب هم طعام را در جوع

باده و نقل و جام را در جوع

سیر از جوع شو نه از بریان

جهد کن تا ز غم شوی شادان

جوی در نیستی تو هستی را

هم بجویی شراب مستی را

خصم دین را بکش بخنجرلا

تا رسی بی حجاب در الا

در رهش شو فنا که مانی تو

گرد نادان که تا بدانی تو

توی تست اندک از بسیار

بی توئی خود ترا کجاست کنار

توی تست خ ارو دلبر گل

توی تست جزو و دلبر کل

توئی تست کف بر آن دریا

نیست شو بازرو در آن دریا

از نبی راجعون شنو ای ای یار

کفک بگذار و رو بدریا آر

کفک دریا یقین که از دریاست

نقش جا بیگمان هم از بیجاست

خنک آن صورتی که معنی شد

بازگشت آنچنان که اول بد

فرع بود و باصل خود پیوست

شاه گشت و ز بندگی وارست

دید خود را چنانکه اول بود

گرچه اندر فراق احول بود

جوهر عشق گشته بود عرض

چشم او کور کرده بود غرض

از غرض میشود هنر پنهان

نی که یوسف نهان شد از اخوان

خو ب یش گشت از غرض مستور

گرچه اندر جمال بد مشهور

آنچنان حسنشان چو گرگ نمود

زانکه هر یک پر از غرضها بود

ذات قاضی چو گشت رشوت خوار

پیش او هر عزیز باشد خوار

گفت ظالم نم ایدش چو شکر

گفت مظلوم هرچه ناخوشتر

همچو حق عادل است قاضی راست

آن چنان ذات بر فزود و نکاست

مصطفی گفت عدل یک ساعت

بهتر از شصت سالۀ طاعت

عدل گستر در این جهان امروز

تا که فردا شوی شه پیروز

گردد از عدل اینجهان معمور

هم شود جان در آن جهان مسرور

عدل تخم گزین بود میکار

تا برش بدروی در آخر کار

خنک آن جان که تخم عدل بکاشت

در جنان صد چنان عوض برداشت

صدر جنت شود ورا مسکن

نی ز خوف سقر در آن مأمن

عمر اندر جنان شود بیحد

آنچنان عمر را نباشد عد

هست انواع طاعت اندر راه

هر یکی را عوض رسد ز آله

عدل را چونکه قدر بد افزون

لاجرم اجر عدل شد افزون

مرتبۀ عادلان چو هست اعلا

پس برو در جهان تو عدل افزا

عدل خلق خداست در انسان

ظلم باشد ز شیمت شیطان

چون پری از صفات حق ای یار

خویشتن را مگیر از اغیار

یار او خود توئی چه مینالی

گنج اور ا همیشه حمالی

گذر از تن چو اندر او جانی

زرجان را تو بوته و کانی

چشمه را آب دان مخوانش خاک

گرچه زاید ز خاک هست آن پاک

رو بهل درد و گیر صافی را

بهر وافی گذار جافی را

در اگر در حدث فتد ناگاه

کی هلد در حدث ورا آگاه

دست را در حدث کند بی او

جویدش اندران حدث هر سو

آدمی کمتر از حدث نبود

در ز نعت خدای به نشود

در دل او درآ در او کن جای

مرم از صورتش بمعنی آی

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۸۸ - در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت به کاتب کنند نه به قلم. چنانکه مصطفی علیه السلام می‌فرماید که « من اراد ان یجهمنشین خدا بود هر کو
  2. بخش ۸۹ - پشیمان شدن مریدان از آن حالت و خود را ملامت کردن که چرا گفتۀ شیخ را حق ندانستیم چون از ما کاملتر و داناتر و بیناتر استهمه گفتند کای شه ممتاز
  3. بخش ۹۰ - در بیان آنکه عالم معنی چون آب است و صور چون کف و یخ که در فراق دریای معنی منجمد شده اند از این روی در و دیوار این عالم را جماد میگویند که یخ گرفته است و در او نرمی و روانی نیست، عاقل یخ را آب می‌بیند زیرا موقوف نظر آفتاب است که باز آب شود. عالم وهستی این جهان بود چون برف
  4. بخش ۹۱ - در بیان آنکه لذت های دنیا مستعار است در حقیقت دنیا از خود لذت ندارد، زشت است و ناخوش بواسطۀ مزه خوش میشود همچون عجوزه‌ای که خودر ا بگلگونه و اسپیداج بیالاید و بواسطۀ ان تزیین خوب نماید پس خوبی مزه است که همه زشتها بوی خوش نمایندگاه طفلی مزه ز شیرت بود
  5. بخش ۹۲ - در بیان آنکه این معانی غریب نادر بخشایش سید برهان الدین محقق ترمدی است رضی اللّه تعالی عنه که مرید و شاگرد مولانای بزرگ بهاءالدین محمد المعروف بولد قدس اللّه روحه العزیز بود.این معانی و این غریب بیان
  6. بخش ۹۳ - در بیان آنکه حق تعالی کریم است و خلایق را برای آن آفرید که او را بشناسند و بدانند و ببینند اینکه روی نمینماید از بخل نیست بلکه از غایت کرم است، زیرا خلق تاب آفتاب دیدار او را ندارند اگر بی حجاب روی نماید در حال بسوزند پس نور خود را اندک اندک بواسذره ‌ ای ز آفتاب گشت پدید
  7. بخش ۹۴ - مثل آوردن حکایت مرد خفته را که دهانش باز مانده بود ماری در دهانش رفت سواری عاقل آن را بدید، گفت اگر این مرد را از حال آگاه کنم از ترس زهره‌اش بدرد به از این نیست که بالزام و زخم چوب او را از این میوه‌های کوه درخورد دهم و زیر و بالایش بسیار بدوانمخفتۀ را شنو که در صحرا
  8. بخش ۹۵ - در معنی این حدیث پیغامبر علیه السلام که جز یا مؤمن فان نورک اطفاء نارینشنیدی حدیث پیغمبر
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.