پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۸۸ - در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت به کاتب کنند نه به قلم. چنانکه مصطفی علیه السلام می‌فرماید که « من اراد ان یج

همنشین خدا بود هر کو

با ولی خداست همزانو

همچو جبه است قالب عاشق

کرده بیرون ز جبه سر خالق

گرچه دور از وصال و از دیدی

قصۀ بایزید نشنیدی

کاو بگفتی ز جوش عشق و وله

نیست در جبه‌ام بجز اللّه

چون ز مستی دمی شدی هشیار

همچو کز خواب کس شود بیدار

یار و اغیار رو به وی کردی

زان کز او داشت هر کسی دردی

جمله گفتند این سخن گفتی

شبهی را بجای در سفتی

دعوی خالقی کند مخلوق !

مگسی کی پرید بر عیوق ؟

بنده‌ای کش بود حیات از جان

خویش را چون شناسد او یزدان ؟

ذره ای را که از خور است امید

از چه رو گوید او منم خورشید !؟

گفت من نیستم از این آگاه

تن من هست همچو یک خرگاه

خرگه از نیک و بد چه می‌داند ؟

تا که هر کس در او چه می‌خواند

کی خبردار باشد آن خرگاه ؟

که در او بنده است یا خود شاه ؟

از چه رو من چنین سخن گویم

چون در آن صولجان یکی گویم

هر کجا راندم روم گردان

نیم از خود دوان در این میدان

ما رمیت اذ رمیت گفت خدا

مصطفی را که ای گزیدۀ ما

تیر گفتارت از کمان من است

هرچه داری تو از جهان من است

هستیت در کفم چو یک تیشه است

صنعت از تیشه نیست از پیشه است

سر کنم از تو تا ببینندم

به دو صد جان و دل گزینندم

آنکه نگزیندم یقین کور است

گر سلیمان بود کم از مور است

همچو باد صباست روح وزان

هست تازه از او گل ابدان

من از این گفت سخت بی‌خبرم

چون شما ام من آدمی نه خرم

بار دیگر اگر بگویم این

هر یکی بر کشید یک سکین

پاره پاره کنیدم اندر حال

نی امانم دهید و نی امهال

روز دیگر چو گشت از آن می مست

باز آن گفت را گرفت بدست

در مریدان فتاد شور و غلو

هر یکی تیغ می‌زدند در او

تیغ بر شیخ کارگر نامد

هر طرف کش زدند در نامد

زخم بر خود زدند نی بر وی

همه‌شان را بریده شد رگ و پی

خونشان شد روانه چون جویی

اوفتادند هر یکی سویی

تن خود زخم کرده پیر و جوان

خلق در کارشان شده حیران

شیخ چون با خود آمد آن را دید

آه و افغان جمله را بشنید

گفت چون است و این چه افغان است ؟

هر یکی از چه روی نالان است ؟

همه گفتند کانچه فرمودی

چونکه از ما عتاب بشنودی

که زنیدم به تیغ چون خونی

چون بگویم ز سر بی‌چونی

تیغ خود بر تن تو کار نکرد

زخم بر خود زدیم گاه نبرد

عکس شد کارو ما هلاک شدیم

شد یقین که گناهکار بدیم

غرض از زخم تیغ انکار است

که مدام آن سلاح اغیار است

زانکه طعن زبان بود چو سنان

کی قویتر بود سنان ز زبان ؟

آن خِلَد در تن، این خِلد در جان

پیش این درد آن بود درمان

طعن ایشان در او نکرد اثر

در دل و جان خود زدند شرر

خون خود ریختند از آن انکار

باز ایشان شدند از آن افکار

جمله را رفت نور ایمانشان

دود ظلمت بر آمد از جانشان

او همان بود و بلک از ان بهتر

کس به گِل کی گرفت چشمهٔ خوَر ؟

شیخشان گفت اگر گهر دارید

وگر آن نور در بصر دارید

سر این راز عشق فهم کنید

سیر برتر ز عقل و وهم کنید

از همه رفت بعد از آن افکار

همه کردند بی ریا اقرار

شاهی‌اش را ز نو غلام شدند

همه از جان مطیع و رام شدند

همه را شد یقین که آن سلطان

سر حق است و نور هر دل و جان

نیستش در زمانه هیچ نظیر

همچو شمس است در نفوس منیر

کفر او جان جان ایمان است

درد او اصل درمان است

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۹۰ - در بیان آنکه عالم معنی چون آب است و صور چون کف و یخ که در فراق دریای معنی منجمد شده اند از این روی در و دیوار این عالم را جماد میگویند که یخ گرفته است و در او نرمی و روانی نیست، عاقل یخ را آب می‌بیند زیرا موقوف نظر آفتاب است که باز آب شود. عالم وهستی این جهان بود چون برف
  2. بخش ۹۱ - در بیان آنکه لذت های دنیا مستعار است در حقیقت دنیا از خود لذت ندارد، زشت است و ناخوش بواسطۀ مزه خوش میشود همچون عجوزه‌ای که خودر ا بگلگونه و اسپیداج بیالاید و بواسطۀ ان تزیین خوب نماید پس خوبی مزه است که همه زشتها بوی خوش نمایندگاه طفلی مزه ز شیرت بود
  3. بخش ۹۲ - در بیان آنکه این معانی غریب نادر بخشایش سید برهان الدین محقق ترمدی است رضی اللّه تعالی عنه که مرید و شاگرد مولانای بزرگ بهاءالدین محمد المعروف بولد قدس اللّه روحه العزیز بود.این معانی و این غریب بیان
  4. بخش ۹۳ - در بیان آنکه حق تعالی کریم است و خلایق را برای آن آفرید که او را بشناسند و بدانند و ببینند اینکه روی نمینماید از بخل نیست بلکه از غایت کرم است، زیرا خلق تاب آفتاب دیدار او را ندارند اگر بی حجاب روی نماید در حال بسوزند پس نور خود را اندک اندک بواسذره ‌ ای ز آفتاب گشت پدید
  5. بخش ۹۴ - مثل آوردن حکایت مرد خفته را که دهانش باز مانده بود ماری در دهانش رفت سواری عاقل آن را بدید، گفت اگر این مرد را از حال آگاه کنم از ترس زهره‌اش بدرد به از این نیست که بالزام و زخم چوب او را از این میوه‌های کوه درخورد دهم و زیر و بالایش بسیار بدوانمخفتۀ را شنو که در صحرا
  6. بخش ۹۵ - در معنی این حدیث پیغامبر علیه السلام که جز یا مؤمن فان نورک اطفاء نارینشنیدی حدیث پیغمبر
  7. بخش ۹۶ - در بیان مرید شدن سید برهان الدین محقق ترمدی رضی اللّه عنه حضرت مولانا ابهاء الدین و الحق ولد را عظم اللّه ذکره در بلخ و دیدن مفتیان بلخ پیغامبر را علیه السلام در خواب که در خیمۀ بزرگ نشسته بود و بهاء الدین ولد را استقبال کرد و با کرام و اعزاز از در جوانی ببلخ چون آمد
  8. بخش ۹۷ - در بیان آنکه چون بهاءالحق و الدین قدس اللّه سره از قوم بلخ و محمد خوارزمشاه رنجید از حق تعالی خطاب آمد که از این ولایت بیرون رو که من ایشان را هلاک خواهم کردن. سبب خرابی آن ولایت و هلاک آن قوم از آن شد. همچنین هر قومی را حق تعالی هلاک نکرد تا پیغچونکه از بلخیان بهاء ولد
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.