پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۹۱ - در بیان آنکه لذت های دنیا مستعار است در حقیقت دنیا از خود لذت ندارد، زشت است و ناخوش بواسطۀ مزه خوش میشود همچون عجوزه‌ای که خودر ا بگلگونه و اسپیداج بیالاید و بواسطۀ ان تزیین خوب نماید پس خوبی مزه است که همه زشتها بوی خوش نمایند

گاه طفلی مزه ز شیرت بود

بعد از آن از طعام روی نمود

باز س ر زد ز کعب و لعب دگر

باز از شاهدان سیمین بر

هر دمی با یکی کنی یاری

مزه از وی دهد ترا باری

شخص بر جا و آن مزه رفته

عشق او در تو مرده و خفته

مزه ‌‌ اش مینمود او را خوش

سبب آن مزه بد او دلکش

همه چیز از مزه شود محبوب

چون مزه رفت گشت نامطلوب

مزه را جو برون این اسباب

بی لب و کام و جام نوش شراب

مزه را روهم از مزه بطلب

تا رسی زان مزه بحضرت رب

هرکه او از مزه بود شادان

بی خرابی است دایم آبادان

جنت از بهر آن بود باقی

وانکه در وی رود شود باقی

که همه سر بسر مزه است و خوشی است

اندر او بی پیاله باده کشی است

زافتاب است این جهان روشن

صفه و صحن از ره و روزن

خانه از خود ندارد آن تف و تاب

اگرت عقل هست رو دریاب

چون که شب آفتاب کرد غروب

نشناسی تو زشت را از خوب

خانه ‌ ها پر شوند از ظلمت

عوض رحمت آیدت زحمت

نور در خانه ‌ ها چو عاریه بود

رفت خود ماندند کورو کبود

لیک آن نور کز خور است روان

هست با خور مدام در دوران

مزه را دان چو نور از خور حق

بهمه میرسد وی از بر حق

میشود زشتها از او زیبا

میکند خوب زیر را بالا

ز اسمان و زمین مزه چو رود

لطف و خوبی هر دو زشت شود

همچو آن نور خور چو شد پنهان

گشت تاریک صفه و ایوان

هر که آن نور را ز خور داند

همچو آن نور سوی خور راند

لاجرم دائماً بود پر نور

بی غم هجر وصل در مسرور

هست جنت مزه جهان دیدار

هست صحت مزه و جان بیمار

مزه جان و جهان ورا قالب

مزه قایم بذات حض رت رب

مزه زان آفتاب همچون تاب

از چنین تاب هیچ روی متاب

خوش وناخوش صفات حضرت هوست

قهر و لطفی که هست جمله از اوست

لطف او جن ت است و قهر جحیم

آن پر از ذوق و این عذاب الیم

زان منور جهان و هرچه در اوست

زین مکدر زمان و هرچه در اوست

نیک و بد زان دو اصل چون بوئی است

اندک این سو از عمان جوئی است

عاقبت هر یکی باصل رود

نیک باینک و بد ببد گرود

اهل جنت روند سوی جنان

اهل دوزخ بدوزخ ای همه دان

زادۀ نور سوی نور رود

جان مستان سوی سرور رود

جزوها سوی کل روند آخر

چون شود بی حجاب پیدا سر

سر صافی ببحر صاف رود

سر جافی در آن مصاف رود

سر آن سر زند ز عین وفا

سر این اوفتد ز تیغ جفا

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۹۳ - در بیان آنکه حق تعالی کریم است و خلایق را برای آن آفرید که او را بشناسند و بدانند و ببینند اینکه روی نمینماید از بخل نیست بلکه از غایت کرم است، زیرا خلق تاب آفتاب دیدار او را ندارند اگر بی حجاب روی نماید در حال بسوزند پس نور خود را اندک اندک بواسذره ‌ ای ز آفتاب گشت پدید
  2. بخش ۹۴ - مثل آوردن حکایت مرد خفته را که دهانش باز مانده بود ماری در دهانش رفت سواری عاقل آن را بدید، گفت اگر این مرد را از حال آگاه کنم از ترس زهره‌اش بدرد به از این نیست که بالزام و زخم چوب او را از این میوه‌های کوه درخورد دهم و زیر و بالایش بسیار بدوانمخفتۀ را شنو که در صحرا
  3. بخش ۹۵ - در معنی این حدیث پیغامبر علیه السلام که جز یا مؤمن فان نورک اطفاء نارینشنیدی حدیث پیغمبر
  4. بخش ۹۶ - در بیان مرید شدن سید برهان الدین محقق ترمدی رضی اللّه عنه حضرت مولانا ابهاء الدین و الحق ولد را عظم اللّه ذکره در بلخ و دیدن مفتیان بلخ پیغامبر را علیه السلام در خواب که در خیمۀ بزرگ نشسته بود و بهاء الدین ولد را استقبال کرد و با کرام و اعزاز از در جوانی ببلخ چون آمد
  5. بخش ۹۷ - در بیان آنکه چون بهاءالحق و الدین قدس اللّه سره از قوم بلخ و محمد خوارزمشاه رنجید از حق تعالی خطاب آمد که از این ولایت بیرون رو که من ایشان را هلاک خواهم کردن. سبب خرابی آن ولایت و هلاک آن قوم از آن شد. همچنین هر قومی را حق تعالی هلاک نکرد تا پیغچونکه از بلخیان بهاء ولد
  6. بخش ۹۸ - در بیان نشستن مولانا جلال الدین قدسنا اللّه بسره العزیز بر جای والدش مولانا بهاء الدین ولد رضی اللّه عنه و بعلم و عمل و زهد و تقوی و فتوی همچون پدر آراسته شدن و رسیدن سید برهان الدین محقق عظم اللّه ذکره بطلب شیخ خود بقونیه و شیخ را نایافتن و فرزنشست بر جاش شه جلال الدین
  7. بخش ۹۹ - در بیان مرید شدن جلال الحق والدین قدسنا اللّه بسره العزیز سید برهان الدین محقق رضی اللّه عنه را و مدت نه سال در صحبت او بودن و بعد از آن نقل کردن سید برهان الدین و مولانا جلال الدین بمجاهده و ریاضت مشغول شدن و بکمال شیخی رسیدن و عین او گشتن و قطبشد مریدش ز جان و سر بنهاد
  8. بخش ۱۰۰ - در بیان آنکه از دور آدم تا این غایت احوال اولیای کامل و عاشقان واصل ظاهر شد و خلق رو بدیشان آوردند و احوال بزرگی ایشان را همه شنیدند و قبول کردند و اهل علم ظاهراً از حال ایشان بیخبر بودند تا حدی که منصور حلاج رحمة اللّه علیه را از غایت بیخبری برناگهان شمس دین رسید به وی
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.