پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۰۰ - در بیان آنکه از دور آدم تا این غایت احوال اولیای کامل و عاشقان واصل ظاهر شد و خلق رو بدیشان آوردند و احوال بزرگی ایشان را همه شنیدند و قبول کردند و اهل علم ظاهراً از حال ایشان بیخبر بودند تا حدی که منصور حلاج رحمة اللّه علیه را از غایت بیخبری بر

ناگهان شمس دین رسید به وی

گفت انی ز تاب نورش فی

از ورای جهان عشق آواز

برسانید بی دف و بی ساز

شرح کردش ز حالت معشوق

تا که سرش گذشت از عیوق

گفت اگر چه به باطنی تو گرو

باطن باطنم من این بشنو

سر اسرار و نور انوارم

نرسند اولیا به اسرارم

عشق در راه من بود پرده

عشق زنده است پیش من مرده

اولیائی که صرف معشوق اند

برتر از مرتضی و فاروق اند

حالشان چون به گفت در نامد

می‌شان را بگو کی آشامد

علم ظاهر ز فقر اگر دور است

سر ایشان ز فقر مستور است

اهل ظاهر ز فقر نادان اند

فقر از آن گره بدان سان اند

گرچه عشاق راست ملک بقا

ملک معشوق هست از آن اعلی

اهل ظاهر زدند بر منصور

زانکه بودند از جهانش دور

همه از جهل گشته دشمن او

زانکه از سر او نبدشان بو

اندر این دور اگر بدی منصور

حال ایشان بر او شدی مستور

خصم گشتی و قصدشان کردی

در سیاست به دارشان بردی

دعوتش کرد در جهان عجب

که ندید آن به خواب ترک و عرب

شیخ استاد گشت نوآموز

درس خواندی به خدمتش هر روز

منتهی بود مبتدی شد باز

مقتدی بود مقتدی شد باز

گرچه در علم فقر کامل بود

علم نو بود کو به وی بنمود

عاشق راستین بود نادر

باشد از مردمان نهان چون سر

سخت نایاب در جهان چو گهر

کم کسی یافت زو نشان و خبر

حال عاشق چو باشد ای پسر این

چشم جان را گشا و نیک ببین

حال معشوق را که چون باشد

آن ز شرح و بیان برون باشد

اهل دیدار می ندانندش

زانکه نشنیده ‌ اند مانندش

چون ندارند زان جمال خبر

جای دیگر همی‌کنند نظر

شمس تبریز بود از آن شاهان

دعوتش کرد لاجرم سوی آن

جنس آن بود هم بدان پیوست

از ره جان به جان جان پیوست

رهبرش گشت شمس تبریزی

آنکه بودش نهاد خونریزی

پیش از این گفته ایم قصۀ او

در سر آغاز جوی آن را تو

که چه‌ها رفت بر وی و اصحاب

چون شدند از فراق او احباب

چه جگرها که خون شد از هجران

یار و اغیار از غمش به فغان

سوز کز وی فتاد در عالم

آتش افروخت در بنی آدم

همه را بسته کرد آن دم دم

اشکهاشان روانه شد چون یم

نتوان گفت شرح این ای عم

سنگ بگداخت ز آتش آن غم

غم حق اصل و مایۀ شادی است

در خرابش نهفته آبادی است

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۰۲ - در بیان آنکه کارهای دنیا همه بازی است و در آن کارها هیچ فائده و حاصلی نیست. همچنانکه کودکان یکی پادشاه شود و یکی وزیر و یکی سرهنگ و یکی امیر و بعضی لشکر. بدان هیچ قلعه و ولایتی حاصل نشود. اینهمه عمر ضایع کردن باشد در بی فائدگی. چون پیر شوند و بزکار دنیا بود یقین بازی
  2. بخش ۱۰۳ - در بیان آنکه در مخلوقات و مصنوعات آدمی است که مختار است و باقی مجبوراند اختیاری ندارند. چنانکه آتش قادر نیست که گرمی نکند و آب نتواند که تری نکند و آفتاب نتواند که روشنی ندهد. پس آدمی در محل حساب از آن است که مختار است و بربد و نیک قادر است. و ازان سبب آفریدت او مختار
  3. بخش ۱۰۴ - در بیان آنکه هرکه در ترک کردن عوض بیند ترک بر او آسان شود بلکه عاشق ترک گردد. چنانکه کشتاورز از خانه و انبار غله را بیرون میآورد و بعشق تمام در صحرا میافشاند زیرا یقین میداند که عوض یکی ده و بیست خواهد برداشتن و صورتهای این بسیار است چنانکه مصطفمصطفی گفت هر که کرد یقین
  4. بخش ۱۰۵ - در بیان آنکه عالی همت آنکس است که بخدا مشغول شود و خود را فراموش نکند چنانکه خودی او نماند هستی حق هستی او شود چنانکه گوید «کی بود ما ز ما جدا مانده*من و تو رفته و خدا مانده» و دون همت آن کس است که بخودی خود مغرور شود و بدین قدر هستی قانع گردد. کودک از مرغکی شود دلشاد
  5. بخش ۱۰۶ - در بیان آنکه هر نفسی که آدمی در دنیا میزند و آن رادر نظر نمیآورد عنداللّه هیچ ضایع نیست و عاقبت همه پیش خواهد آمدن از خیر و شر، چنانکه میفرماید که فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یرهدر نبی گفت حق که یک ذره
  6. بخش ۱۰۷ - در بیان این حدیث که اکثر اهل الجنة البله. و در تأویل این حدیث که: من عرف اللّه کل لسانه، و من عرف اللّه طال لسانه. ظاهر معنی این حدیث متناقض مینماید زیرا میفرماید که هر که خدا را شناخت زبانش لال شد و باز میفرماید که هر که خدا را شناخت زبانش درازمصطفی گفت اکثر اهل جنان
  7. بخش ۱۰۸ - در بیان آنکه آدمی را به هر چه میل است و محبت دارد جنس آن است، به شرطی که میل و محبت بی‌غرض باشد. و آن محبت دلیل کند که جان‌های ایشان از عهد الست از یک جنس بوده است که «المرء مع من احب» چنانکه گفته‌اند که «عن المرء لاتسأل و اسأل جلیسه» و در تقریرمردمان را ز همنشین بشناس
  8. بخش ۱۰۹ - در بیان آنکه مخلوقات سه نوع‌اند یکی فرشته و یکی حیوان و یکی آدمی. بر فرشته قلم نیست زیرا غیر طاعت وذکر کاری دیگر از او نمیآید. همچون ماهی که زنده از آب است، او نیز بدان زنده است. پس در طاعت وذکر او راثوابی نباشد، زیرا غذای خود میخورد و کار خود مدان که مخلوق جمله سه شکل ‌ اند
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.