پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۰۳ - در بیان آنکه در مخلوقات و مصنوعات آدمی است که مختار است و باقی مجبوراند اختیاری ندارند. چنانکه آتش قادر نیست که گرمی نکند و آب نتواند که تری نکند و آفتاب نتواند که روشنی ندهد. پس آدمی در محل حساب از آن است که مختار است و بربد و نیک قادر است. و ا

زان سبب آفریدت او مختار

که تو باشی زرای خود برکار

قدرتت داد بر همه اشیا

جبر بگذار و شو مطیع او را

غیر انسان ز دیو و از پریان

از جماد و نبات و از حیوان

هم زخ اک و ز باد و آب و زنار

از بد و نیک و از گل و از خار

نیستشان اختیار و مجبوراند

همه مشغول آنچه مأموراند

نار سوزاند و کند گرمی

زاب آید تری و هم نرمی

آید از هر یکی دگر کاری

برگ گل کی خلید چون خاری

بهر آنشان که ساخت الرحمن

کار دیگر نیاید از ایشان

لیک تو که زنسل انسانی

هرچه خواهی کنی و بتوانی

پای از آن داده تا براه روی

سوی طاعات و بر روانه شوی

هست در حکم تو دو دست و دو پا

راست نه دست و پای را برجا

تو بیاراه کژ مرو که بداست

بجز از راستی مگیر بدست

دادت آلت که کار خیر کنی

سوی راه صواب سیر کنی

تو بعکس از چنین نکو آلت

گردن خود زنی بهر حالت

آلتت داد بهر معماری

تو خرابی کنی و بدکاری

نیکوئی کن بآلت ار مردی

گرم رو باش و بگذر از سردی

جرم خود را مگو که از قدر است

اینچنین اعتقاد چون ق ذراست

رو مکن بر قضا حوالۀ آن

کز تو می آید آن خط ا و زیان

جرم خود بر خدا منه دیگر

گوش خود را مکن بقاصد کر

بر خدا این گمان بد است عظیم

که کند بیگناه را بجحیم

هیچ دونی روا ندارد این

که کشد بیگناه از کس کین

گر زند بیگناه کس کس را

همه لعنت کنند آن خس را

پس تو این خلق چون روا داری

بر خدائی کزو رسد یاری

اعتقاد بدت چو این باشد

خور دین بر تو نور کی پاشد

گر ترا درد و رنج پیش آید

وز پی ذوق نوش نیش آید

تو یقین دان که کرده ای کاری

زان سبب میکشی چنین باری

لیک آن جرم را نمیدانی

تا از آن آیدت پشیمانی

توبه کن زود و ناله کن بخدا

گو که دانم یقین که هیچ جز

نرسد بیگناه بر سر کس

توبه کردم توئی پناهم و بس

تا نیاید زمن چنان جرمی

کی رسد در پیش چنان غرمی

زان گناه ارچه من نمیدانم

توبه کردم ببخش بر جانم

چون جزا با گنه نمیماند

بخشد آنکس که جمله میداند

جرم تخم است هر که آنرا کاشت

حق از آن طرفه صورتی بنگاشت

دانۀ جرم را بپوشانید

کرد آنرا نهال و رویانید

هر یکی دانه است شکل دگر

همچو ریحان و همچو نیلوفر

شد ز هر تخم صورتی پیدا

که نماند بتخم ای جویا

همچنین جرمها و طاعت ها

جمله بخشند در زمین خدا

می نماند جزا بنقش گناه

اینچنین کرده است حکم آله

عدل هر جرم را جزائی داد

صورتش بر خلاف جرم نهاد

نی ز دانه شجر همیزاید

نی ز نقطه بشر همیزاید

هیچ ماند بدانۀ شجری

هیچ ماند بنطفۀ بشری

هیچ دزدی بدار میماند

هیچ گلشن بخار میماند

همچنین دان که شرو خیر ترا

بیعدد صورت است در بیجا

صورت شر و شور گشت جحیم

صورت برو خیر خلد نعیم

گرچه در خیر رنج تن باشد

حق بر آن رنج گنجها پاشد

رنج تن صحت دل و جان است

اینچنین درد عین درمان است

رورکی چند رنج را بگزین

ترک دنیا کن و بخور غم دین

تا رهی عاقبت ز حبس عمی

از خودی بگذری رسی بخدا

خود تو خانه ‌ ایست در بسته

بر تو آن عاریه است و بربسته

رو بر او دل منه اگر جانی

ورنه آخر بزیر او مانی

چونکه خواهد خراب گشت آخر

از چه ای روز و شب ورا عامر

استنش مینهی که تا پاید

خود نپاید ولی فرود آید

بکباب و شراب آبادان

میکنی تا نگردد او ویران

چون برای فناش ساخت خدا

کی پذیرد وی از علاج بقا

صد هزاران چو تو چنین کردند

تن خود را بنازپروردند

چرب و شیرین و نعمت بسیار

داده تن را که تا شود پادار

سودشان خود نکرد و کرد زیان

خانه شان شد خراب ناگاهان

همه در زیر خانه پست شدند

زانکه از جام جسم مس ت بدند

بیهده رنج بروی از چه بری

ترک تن گوی تا بعرش پری

ترک تن هر که کرد زنده بماند

بی فرس در جهان جانها راند

ترک او دان که عین یافتن است

گمره است آن کسی که بند تن است

در زمین هر که دانه ‌ ای انداخت

صد عوض یافت چون یکی را باخت

دانۀ عمر بهر حق در باز

تا که بر تو خدا کند در باز

عمر معدود تو شود بیعد

عیش محدود بر دهد بیحد

عمر فانی رود شود باقی

گرددت در بهشت حق ساقی

هر که در ترک برگ خود بیند

ترک را او بعشق بگزیند

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۰۵ - در بیان آنکه عالی همت آنکس است که بخدا مشغول شود و خود را فراموش نکند چنانکه خودی او نماند هستی حق هستی او شود چنانکه گوید «کی بود ما ز ما جدا مانده*من و تو رفته و خدا مانده» و دون همت آن کس است که بخودی خود مغرور شود و بدین قدر هستی قانع گردد. کودک از مرغکی شود دلشاد
  2. بخش ۱۰۶ - در بیان آنکه هر نفسی که آدمی در دنیا میزند و آن رادر نظر نمیآورد عنداللّه هیچ ضایع نیست و عاقبت همه پیش خواهد آمدن از خیر و شر، چنانکه میفرماید که فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یرهدر نبی گفت حق که یک ذره
  3. بخش ۱۰۷ - در بیان این حدیث که اکثر اهل الجنة البله. و در تأویل این حدیث که: من عرف اللّه کل لسانه، و من عرف اللّه طال لسانه. ظاهر معنی این حدیث متناقض مینماید زیرا میفرماید که هر که خدا را شناخت زبانش لال شد و باز میفرماید که هر که خدا را شناخت زبانش درازمصطفی گفت اکثر اهل جنان
  4. بخش ۱۰۸ - در بیان آنکه آدمی را به هر چه میل است و محبت دارد جنس آن است، به شرطی که میل و محبت بی‌غرض باشد. و آن محبت دلیل کند که جان‌های ایشان از عهد الست از یک جنس بوده است که «المرء مع من احب» چنانکه گفته‌اند که «عن المرء لاتسأل و اسأل جلیسه» و در تقریرمردمان را ز همنشین بشناس
  5. بخش ۱۰۹ - در بیان آنکه مخلوقات سه نوع‌اند یکی فرشته و یکی حیوان و یکی آدمی. بر فرشته قلم نیست زیرا غیر طاعت وذکر کاری دیگر از او نمیآید. همچون ماهی که زنده از آب است، او نیز بدان زنده است. پس در طاعت وذکر او راثوابی نباشد، زیرا غذای خود میخورد و کار خود مدان که مخلوق جمله سه شکل ‌ اند
  6. بخش ۱۱۰ - در بیان آنکه منکر شیخ منکر شیخ نیست از او منکر است. و آنکه نزد شیخ نمی‌آید از رد شیخ است و آنکه از شیخ کرامتی نمی‌بیند نیست که شیخ را کرامت نیست، شیخ از سر تا پا همه کرامت است الا چون آن مرید را نمی‌‌خواهد خوبی و کرامت خود را از او پنهان می‌داردجلوه‌ها شیخ بر مرید کند
  7. بخش ۱۱۱ - در بیان آنکه اولیاء اسرار حق‌اند و هر که به سرّ خدای عشق بازی کند با خدای کرده باشد، به کسی دیگر نکرده باشد. پس از این روی حق تعالی عشق‌بازی به خود می‌کند همچنانکه به مصطفی علیه‌السّلام می‌فرماید که «لولاک لما خلقت الافلاک» اگر تو نمی‌بودی آسمازان به احمد خطاب شد لولاک
  8. بخش ۱۱۲ - در بیان آنکه هر که ولی خداست راستین او را خودی نماند و پیش از مرگ ضروری که آن مرگ بیخبران و عوام است پیش عظمت خدای تعالی مرد و تمام نیست گشت، بامر موتوا قبل ان تموتوا از خدا هست شد زندگی یافت، اینچنین ذاتی نمیرد و تا ابد باقی باشد زیرا هستی مرداهر چه اندر جهان خوشت آید
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.