پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۰۸ - در بیان آنکه آدمی را به هر چه میل است و محبت دارد جنس آن است، به شرطی که میل و محبت بی‌غرض باشد. و آن محبت دلیل کند که جان‌های ایشان از عهد الست از یک جنس بوده است که «المرء مع من احب» چنانکه گفته‌اند که «عن المرء لاتسأل و اسأل جلیسه» و در تقریر

مردمان را ز همنشین بشناس

اینچنین گفته است خیر الناس

میل با چیستت بدان کانی

گر به تن تن و گر به جان جانی

عاقلانت ز جنس آن شمرند

کی مسی را به جای نقره خرند؟

یک حکایت شنو بر این معنی

تا نماند شکت در این معنی

بچه‌ای زاده بود از آهو و گرگ

گشته مشکوک پیش خرد و بزرگ

که عجب آهو است یا گرگ این‌؟!

هست لحمش چه حال اندر دین؟

نزد مفتی بیامدند عوام

تا بپرسندش از حلال و حرام

که اگر جزو گرگ باشد این

نبود گوشتش حلال یقین

وگر او جزو آهوی زیباست

خوردنش بی‌گمان حلال و رواست

گفت مفتی جواب مطلق نیست

گر بگویند مطلقش حق نیست

در میانتان چو شبهت و قیل است

پس جواب شما به تفصیل است

پیش آن بچه استخوان و گیاه

بنهید و کنید جمله نگاه

تا کدامین طرف کند رغبت

زان هویدا شود حل و حرمت

گر خورد او گیاه را آهوست

ور خورد استخوان‌‌، سگ و سگ‌خوست

چون بر او آهویی است غالبتر

هست قوتش گیاه تازه و تر

حکم در چیزها چو غالب راست

ز اندکی مس عیار سیم نکاست

زانکه نقره فزون‌تر است از مس

نشود از حدث فرات نجس

هستی آدمی ز ارض و سماست

نیم از اعلی و نیمش از ادنی است

نیم حیوان و نیم ِ اوست ملک

تن بود از زمین و جان ز فلک

غالب میل او ببین در چیست

روز و شب صحبتش نگر با کیست

میل او گر بود به عالم دون

نکند ترکتاز بر گردون

دانکه حیوانیش بود غالب

حیوان پست را شود طالب

عکس این گر بود ورا میلان

به‌سوی آسمان و عالم جان

مَلَکش خوان ورا مگوی بشر

زانکه همچون ملک بری است ز شر

چون شود قوت او کلام خدا

طرب و عشرتش ز جام خدا

باشد اندر بشر فرشته یقین

جای او چون ملک به چرخ برین

مردمان را بخلق دان نه بخلق

زانکه خلق است شخص و خلق چو دلق

دلق بگذار و شخص را بنگر

در تن چون صدف بجو گوهر

مرغ جان را قفس شده است این تن

یک قفس مرد گشت و یک شد زن

مرغ جان نی زن است و نی ماده

هست ازین هر دو وصف آزاده

مرغ را بین و از قفس بگذر

قفس جسم را جوی مشمر

گر بود صد جوال گندم پر

ننگری در جوال و گویی بر

ور بود پر ز زر زرش خوانی

ور ز شکر تو شکرش خوانی

خاطرت کی رود به‌سوی جوال‌؟

نکنی هیچ از جوال سؤال

تن جوال است و خلق چون گندم

طالب گندم‌اند و نان مردم

خلق چون شکر است و تن چو جوال

خلق را جو گذر ز قیل و ز قال

صورت این جهان یقین فانی است

این جهان را مکن گزین فانی است

دل منه بر جهان اگر مردی

ور نهی دان که چون جهان سردی

چند روز است عاریه این تن

از خدا گو‌‌، گذر ز حیله و فن

جز خدا هیچکس نخواهد ماند

خنک آن جان که نام او را خواند

دل برو بست و از جز او ببرید

عشق او را به جان و دل بخرید

در دل خویش کرد او را جای

جستن حق مدام گشتش رای

غیر حق را نکرد هیچ نظر

شبه چه‌بود‌‌؟ چو یافت مرد گهر

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۱۰ - در بیان آنکه منکر شیخ منکر شیخ نیست از او منکر است. و آنکه نزد شیخ نمی‌آید از رد شیخ است و آنکه از شیخ کرامتی نمی‌بیند نیست که شیخ را کرامت نیست، شیخ از سر تا پا همه کرامت است الا چون آن مرید را نمی‌‌خواهد خوبی و کرامت خود را از او پنهان می‌داردجلوه‌ها شیخ بر مرید کند
  2. بخش ۱۱۱ - در بیان آنکه اولیاء اسرار حق‌اند و هر که به سرّ خدای عشق بازی کند با خدای کرده باشد، به کسی دیگر نکرده باشد. پس از این روی حق تعالی عشق‌بازی به خود می‌کند همچنانکه به مصطفی علیه‌السّلام می‌فرماید که «لولاک لما خلقت الافلاک» اگر تو نمی‌بودی آسمازان به احمد خطاب شد لولاک
  3. بخش ۱۱۲ - در بیان آنکه هر که ولی خداست راستین او را خودی نماند و پیش از مرگ ضروری که آن مرگ بیخبران و عوام است پیش عظمت خدای تعالی مرد و تمام نیست گشت، بامر موتوا قبل ان تموتوا از خدا هست شد زندگی یافت، اینچنین ذاتی نمیرد و تا ابد باقی باشد زیرا هستی مرداهر چه اندر جهان خوشت آید
  4. بخش ۱۱۳ - در تفسیر این آیت که ائتیا طوعاً او کرهاً، و در معنی وان من شیئی الا یسبح بحمدهطرح این را خدای در قرآن
  5. بخش ۱۱۴ - در بیان آنکه خوشی‌های دنیا که درمان می‌نماید در حقیقت درد است، و شیرینی‌اش تلخ است و خوبی‌اش زشت. ناری است نه نوری، لاجرم به دوزخ می‌برد که اصل اوست که کُلُّ شَیْءٍ یَرْجِعُ اِلَی اَصْلِهِ. و در تقریر آنکه اولیا را مقام نه دوزخ است و نه بهشت چنانوش شهوت بدان که پر نیش است
  6. بخش ۱۱۵ - در بیان آن که پاکی باطن را آبَش شیخ است. لابد که ناپاک از آب پاک شود. حرفت‌ها و صنعت‌ها که کمترین چیزهاست بی استادی و معلّمی حاصل نمی‌شود، شناخت خدای تعالی که مشکل‌ترین و عزیزترین کارهاست و بالای آن چیزی نیست از خود کی می‌توان بدان رسیدن؟ حق تعاشیخ، پاکت کند بگیر او را
  7. بخش ۱۱۶ - در بیان آنکه اجرام موجودات از آسمان و زمین و تمامت نقوش و صور، حجاب و پردهٔ عالم غیب و جهان معنی‌اند. لیکن این پرده بر بیگانگان است نه اولیاء. همچون جوی نیل که در کام سبطیان آب بود و در دهان قبطیان خون. دست آدمی در حق دوست، نوازش و مرهم است و درهمه اجرام کون گشته حجاب
  8. بخش ۱۱۷ - در بیان آنکه از خدا ترسیدن مقام بزرگ است که «المخلصون علی خطر عظیم» هرگز موش از شیر نترسد، ترس موش از گربه باشد. اهل دنیا موش صفت‌اند چه مرتبهٔ آن دارند که از خدا بترسند؟ بلکه ترسشان از شحنه و عسس باشد که جنس ایشان است. و در تقریر آنکه عقل ترازواز خدا جز ولی کجا ترسد
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.