پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۰۷ - در بیان این حدیث که اکثر اهل الجنة البله. و در تأویل این حدیث که: من عرف اللّه کل لسانه، و من عرف اللّه طال لسانه. ظاهر معنی این حدیث متناقض مینماید زیرا میفرماید که هر که خدا را شناخت زبانش لال شد و باز میفرماید که هر که خدا را شناخت زبانش دراز

مصطفی گفت اکثر اهل جنان

ابلهان اند و ساده و نادان شد

ابلهیشان ز غایت خرد است

نی چنان ابلهی که خوار و رداست

زانچه بیفایده است نادان اند

وانچه پر فایده است جویان اند

گشته نادان زغیر یار و زیار

سخت دانا و آگه و بیدار

هم نبی گفت هر که حق را دید

گشت لال و ز گفتگوی برید

باز فرمود هر که دید خدا

شد زبانش دراز در دو سرا

مینماید تناقض این گفتار

همچو گفتن که رو بیار و میار

لیک تأویل اگر کنی بسزا

نی تناقض نمایدت نه خطا

گویمت کز چه روی لال شود

زان سخن کز برای نفس رود

چون ز حق گوید و زند دم راز

شود او را زبان عظیم دراز

زین طرف لال و زان طرف گویا

زین طرف شسته زان طرف پویا

زین طرف خفته زان طرف بیدار

ز ین طرف لنگ و زان طرف رهوار

پیش علم خدای نادان شو

بیخودانه بجذب حق میرو

پیش خرمن مگو زیک دانه

جان فدا کن برای جانانه

هر که دیدش گداخت از هستی

نی بلندیش ماند و نی پستی

این چنین ابلهی است اهل جنان

نی چنان کز ازل بود نادان

سر این را نکرد فهم کسی

راز شاهان کجا رسد بخسی

سر بنه پیش ما که سر ببری

سر بیسر کند شهی و سری

نی که نان چون فدای انسان شد

مردگی رفت از او و کل جان شد

سنگ سرمه چراست بگزیده

زانکه شد قوت نور هر دیده

چونکه در چشم رفت نور شود

هر طرف همچو نور دیده رود

سرمه گوید در آن فنا نورم

گشت حالم ز سرمگی دورم

در فنا گفت من حقم منصور

غوره بودم کنون شدم انگور

بحر نورم چه جای انگور است

بلکه از من دو کون پر نور است

جسم من پرده است پیش نظر

همچو ابر سیاه پیش قمر

ساکنان زمین جز ابر سیاه

کی ببینند چون نهان شد ماه

لیک آن کو بر آسمان باشد

ماه در پیش او عیان باشد

دائماً بی حجاب در نظرش

ماه باشد چو اوست بر زبرش

ابر تن را چگونه برمه جان

بگزیند کسی که دارد آن

اولیا را هم اولیا دانند

دشمنان دوست را کجا دانند

عقل باید که عقل را داند

طفل در فهم عقل درماند

هر کرا تو بصدق خواهانی

او ترا جان و تو ورا جانی

جنس تو باشد او مگو دگر است

گر فرشته بود وگر بشر است

گرچه نبود ز روی صورت جنس

جنس تست او مگو که نیست زانس

نی که سگ چون که میل کردبانس

حق شمردش زسنگ و زمرۀ جنس

چارمینش بخواند در قرآن

هشتمینش شمرد از آن مردان

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۰۹ - در بیان آنکه مخلوقات سه نوع‌اند یکی فرشته و یکی حیوان و یکی آدمی. بر فرشته قلم نیست زیرا غیر طاعت وذکر کاری دیگر از او نمیآید. همچون ماهی که زنده از آب است، او نیز بدان زنده است. پس در طاعت وذکر او راثوابی نباشد، زیرا غذای خود میخورد و کار خود مدان که مخلوق جمله سه شکل ‌ اند
  2. بخش ۱۱۰ - در بیان آنکه منکر شیخ منکر شیخ نیست از او منکر است. و آنکه نزد شیخ نمی‌آید از رد شیخ است و آنکه از شیخ کرامتی نمی‌بیند نیست که شیخ را کرامت نیست، شیخ از سر تا پا همه کرامت است الا چون آن مرید را نمی‌‌خواهد خوبی و کرامت خود را از او پنهان می‌داردجلوه‌ها شیخ بر مرید کند
  3. بخش ۱۱۱ - در بیان آنکه اولیاء اسرار حق‌اند و هر که به سرّ خدای عشق بازی کند با خدای کرده باشد، به کسی دیگر نکرده باشد. پس از این روی حق تعالی عشق‌بازی به خود می‌کند همچنانکه به مصطفی علیه‌السّلام می‌فرماید که «لولاک لما خلقت الافلاک» اگر تو نمی‌بودی آسمازان به احمد خطاب شد لولاک
  4. بخش ۱۱۲ - در بیان آنکه هر که ولی خداست راستین او را خودی نماند و پیش از مرگ ضروری که آن مرگ بیخبران و عوام است پیش عظمت خدای تعالی مرد و تمام نیست گشت، بامر موتوا قبل ان تموتوا از خدا هست شد زندگی یافت، اینچنین ذاتی نمیرد و تا ابد باقی باشد زیرا هستی مرداهر چه اندر جهان خوشت آید
  5. بخش ۱۱۳ - در تفسیر این آیت که ائتیا طوعاً او کرهاً، و در معنی وان من شیئی الا یسبح بحمدهطرح این را خدای در قرآن
  6. بخش ۱۱۴ - در بیان آنکه خوشی‌های دنیا که درمان می‌نماید در حقیقت درد است، و شیرینی‌اش تلخ است و خوبی‌اش زشت. ناری است نه نوری، لاجرم به دوزخ می‌برد که اصل اوست که کُلُّ شَیْءٍ یَرْجِعُ اِلَی اَصْلِهِ. و در تقریر آنکه اولیا را مقام نه دوزخ است و نه بهشت چنانوش شهوت بدان که پر نیش است
  7. بخش ۱۱۵ - در بیان آن که پاکی باطن را آبَش شیخ است. لابد که ناپاک از آب پاک شود. حرفت‌ها و صنعت‌ها که کمترین چیزهاست بی استادی و معلّمی حاصل نمی‌شود، شناخت خدای تعالی که مشکل‌ترین و عزیزترین کارهاست و بالای آن چیزی نیست از خود کی می‌توان بدان رسیدن؟ حق تعاشیخ، پاکت کند بگیر او را
  8. بخش ۱۱۶ - در بیان آنکه اجرام موجودات از آسمان و زمین و تمامت نقوش و صور، حجاب و پردهٔ عالم غیب و جهان معنی‌اند. لیکن این پرده بر بیگانگان است نه اولیاء. همچون جوی نیل که در کام سبطیان آب بود و در دهان قبطیان خون. دست آدمی در حق دوست، نوازش و مرهم است و درهمه اجرام کون گشته حجاب
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.