پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۹۴ - مثل آوردن حکایت مرد خفته را که دهانش باز مانده بود ماری در دهانش رفت سواری عاقل آن را بدید، گفت اگر این مرد را از حال آگاه کنم از ترس زهره‌اش بدرد به از این نیست که بالزام و زخم چوب او را از این میوه‌های کوه درخورد دهم و زیر و بالایش بسیار بدوانم

خفتۀ را شنو که در صحرا

باز بودش دهان بسوی هوا

رفت اندر دهان او یک مار

خفته از خواب خود نشد بیدار

شهسواری ز دور آن را دید

چه کند چاره اش بیندیشید

گفت اگر آگهش کنم از حال

زهرۀ او بدرد اندر حال

برنیاید ز دست او کاری

اوفتد بیخبر چو دیواری

هوش و فهمش رود شود لاشی

بل نماند اثر ز هسی وی

آن به آید کز او کنم پنهان

تا شود مار از او جدا آسان

رای آن دید کش بضرب و شکوه

بخوراند بسی ز میوۀ کوه

بدواند چهار سوی او را

هم خوراند ز آب جوی او را

تا از آن حالتش بیاید قی

مار باقی برون شود ازوی

گرز را بر کشید و سویش تاخت

خفته را سو بسو بگرز انداخت

خفته بیدار گشت گفت ای وای

همچو گویم چه میبری از جای

زخمها میزنی بپشت و برم

گشت پر زخم از تو پا و سرم

من چه کردم ترا چه کین است این

نی چو تو مؤمنم چه دین است این

سخت بیرحمتی چه مردی تو

بی گنه خون من بخوردی تو

نیک دوری ز شفقت و ایمان

هست جانت ولی نداری جان

همچو گرگ درنده ای ملعون

نکنی فرق از عزیز و ز دون

گفت او را سوار هر زه ملا

آنچه میگویمت بگیر هلا

بخور این میوه ‌ های که را زود

هم از آلو و سیب و از امرود

میزدش گرزها که پرخور ازین

گر بود ترش و گر بود شیرین

می نهشتش که آید او بقرار

چون خورانید میوۀ بسیار

بعد از آن میزدش که زود برو

زیر و بالا مثال پیک بدو

هیچ نگذاشتش که آساید

از چنان بیخودی بخود آید

میزدش گرز بی محابا او

گاه بر پشت و گاه بر پهلو

چونکه بیحد دوید آن طالب

شد ز ناگاه قی بر او غالب

مار با میوه های خورده از او

بدر آمد روانه شد هر سو

مار را چون بدید آن غافل

جهل از او رفت شد قوی عاقل

روی کرد او بدان سوار و بگفت

شکر حق را که با تو گشتم جفت

ورنه گر تو نمیبدی این مار

خواست کردن مرا هلاک و فکار

تو خدائی مجب و یا که رسول

که بعلیا ببردیم ز سفول

پدر و مادرم نکرد این را

تو نمودی بمن ره دین را

هست دنیای دون برم فانی

داد آن هر دو بود حیوانی

مار نفس است در درون شما

شیخ آن را اگر کند پیدا

زهرتان درد از مهابت آن

نیست گردید از صلابت آن

شرح زشتی نفس اگر بزبان

آورد در شما نماند جان

سرو پا گم کنید از هیبت

عقل و روح از شما کند غیبت

نتوانید هیچ راه برید

نتوانید سوی چرخ پرید

جهت مصلحت کند پنهان

شیخ آن را وناورد بزبان

تا نگردید کل ز خود نومید

تا چو مه پر شوید از آن خورشید

نفستان را کشد بحکمت او

تا رهید از چنین عظیم عدو

نفس ناراست شیخ نور خدا

میرد از نور نار ای جویا

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۹۶ - در بیان مرید شدن سید برهان الدین محقق ترمدی رضی اللّه عنه حضرت مولانا ابهاء الدین و الحق ولد را عظم اللّه ذکره در بلخ و دیدن مفتیان بلخ پیغامبر را علیه السلام در خواب که در خیمۀ بزرگ نشسته بود و بهاء الدین ولد را استقبال کرد و با کرام و اعزاز از در جوانی ببلخ چون آمد
  2. بخش ۹۷ - در بیان آنکه چون بهاءالحق و الدین قدس اللّه سره از قوم بلخ و محمد خوارزمشاه رنجید از حق تعالی خطاب آمد که از این ولایت بیرون رو که من ایشان را هلاک خواهم کردن. سبب خرابی آن ولایت و هلاک آن قوم از آن شد. همچنین هر قومی را حق تعالی هلاک نکرد تا پیغچونکه از بلخیان بهاء ولد
  3. بخش ۹۸ - در بیان نشستن مولانا جلال الدین قدسنا اللّه بسره العزیز بر جای والدش مولانا بهاء الدین ولد رضی اللّه عنه و بعلم و عمل و زهد و تقوی و فتوی همچون پدر آراسته شدن و رسیدن سید برهان الدین محقق عظم اللّه ذکره بطلب شیخ خود بقونیه و شیخ را نایافتن و فرزنشست بر جاش شه جلال الدین
  4. بخش ۹۹ - در بیان مرید شدن جلال الحق والدین قدسنا اللّه بسره العزیز سید برهان الدین محقق رضی اللّه عنه را و مدت نه سال در صحبت او بودن و بعد از آن نقل کردن سید برهان الدین و مولانا جلال الدین بمجاهده و ریاضت مشغول شدن و بکمال شیخی رسیدن و عین او گشتن و قطبشد مریدش ز جان و سر بنهاد
  5. بخش ۱۰۰ - در بیان آنکه از دور آدم تا این غایت احوال اولیای کامل و عاشقان واصل ظاهر شد و خلق رو بدیشان آوردند و احوال بزرگی ایشان را همه شنیدند و قبول کردند و اهل علم ظاهراً از حال ایشان بیخبر بودند تا حدی که منصور حلاج رحمة اللّه علیه را از غایت بیخبری برناگهان شمس دین رسید به وی
  6. بخش ۱۰۱ - در بیان آنکه غم آخرت زندگی بار آورد و غم دنیا دل را پژمرده کند. زیرا دنیا گندم نما و جو فروش است بظاهر خوب مینماید و در حقیقت زشت است،عجوزه‌ایست که خود را میآراید و در نظر خوب و جوان مینماید، بسحر و مکر مردم را از راه میبرد رهزن راه خداست، قلب رغم دنیا مخور زیان دارد
  7. بخش ۱۰۲ - در بیان آنکه کارهای دنیا همه بازی است و در آن کارها هیچ فائده و حاصلی نیست. همچنانکه کودکان یکی پادشاه شود و یکی وزیر و یکی سرهنگ و یکی امیر و بعضی لشکر. بدان هیچ قلعه و ولایتی حاصل نشود. اینهمه عمر ضایع کردن باشد در بی فائدگی. چون پیر شوند و بزکار دنیا بود یقین بازی
  8. بخش ۱۰۳ - در بیان آنکه در مخلوقات و مصنوعات آدمی است که مختار است و باقی مجبوراند اختیاری ندارند. چنانکه آتش قادر نیست که گرمی نکند و آب نتواند که تری نکند و آفتاب نتواند که روشنی ندهد. پس آدمی در محل حساب از آن است که مختار است و بربد و نیک قادر است. و ازان سبب آفریدت او مختار
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.