پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۸۴ - در بیان آنکه هر نبی و ولی بر همه معجزات و کرامات قادر بود. اگرچه هر یکی معجزه و کرامتی ظاهر کرد، الا بر تمامت قادر بود. بحسب اقتضای هر دوری چیزی نمود یکی شق قمر کرد و یکی مرده زنده کرد و همچنین الی مالانهایه. چنانکه طبیب هر رنجوری را دوائی دیگر ک

هر ولی جملۀ کرامت داشت

گرچه هر یک یکی دوزان افراشت

آن یکی از ضمیر خلقان گفت

آن یک از روشنی هر جان گفت

آن یکی نور داد ایمان را

آن یکی شرح کرد جانان را

آن یکی از کلام مستی داد

آن یکی کم زنی و پستی داد

آن یکی بر هوا نهاد قدم

آن یکی زد بر آب نقش و رقم

آن یک از سنگ چشمه کرد روان

آن یک از نار گلشن و ریحان

هر یکی را هزار چندان بود

اندکی بهر خلق گرچه نمود

وانبیای گزیده تا آدم

مثل موسی و عیسی مریم

معجز هر یکی دگرگون بود

هر یکی سوی حق رهی بنمود

آن یکی مرده زنده کرد بدم

وان یک از چوب اژدهای دژم

زان یکی نار تیز شد گل تر

زان یکی شد دو نیمه قرص قمر

از یکی کوه ناقه ‌ ای زائید

مدتی پیش منکران پائید

آن یکی آب از زمین جوشید

وز یکی کوه و دشت بخروشید

از یکی شد چو موم آهن سخت

وز یکی شد هزار بخت چو تخت

هر یکی بود بر همه قادر

گرچه جمله ز یک نشد ظاهر

همچو نقاش چست پر هنری

کو کند شکل مرغ یا شجری

نیست کو غیر آن نمیداند

جملۀ نقش را همیداند

یا که خیاط یک قبائی دوخت

نتوان گف کو جز آن ناموخت

یا که عالم ز دانش و تقوی

چون دهد بهر سائلی فتوی

هیچ گویند کو همان داند

یا از این بیش گفت نتواند

یا طبیبی دهد یکی دارو

ا رود خلط و صاف گردد رو

کس نگوید که علمش آن قدر است

وز بجز آن علاج بیخبر است

نی که یک آب میکند صد کار

در بساتین و روضه و گلزار

گاه از او آسیاب در کار است

گاه از او باغ و کشت پربار است

بمحلی رسد کند کاری

لایق آن محل دهد باری

هست این را مثال بی عدو حد

در گذر زین عدد گرو باحد

قدرت از حق بود نه از اجسام

زانکه معنی حق است و باقی نام

انبیا آلت اند و حق بر کار

همه بی اختیار و او مختار

آب اگرچه شود زلوله روان

نبود اصل آب لوله بدان

اصل آن آب باشد از دریا

گرچه از لوله ها شود پیدا

تن چو لوله است و قدرت حق آب

در مسبب نگر گذر ز اسباب

اولیا مظهر حق اند نه حق

حق از ایشان دهد بخلق سبق

مظهر باد برگ و شاخ تراست

کس نگوید که باد در شجر است

کرۀ باد از نظر دور است

اصل و فرع وی از شجر دور است

چون رسد باد گردد او آلت

همچو صوفی کند بسر حالت

همه بینند در سرش آن باد

همه دانند کز درخت نزاد

لیک اگر شاخ تر نجنبیدی

باد را چشم کس کجا دیدی

روی را گر کنی بهر طرفی

زیر و بالا و سوی هر غرفی

نقش خود را عیان کجا بینی

از جمالت نشان کجا بینی

مگر آئینه ‌ ای بدست آید

تا در آن نقش روت بنماید

همچنان روی باداز که ودشت

ننماید مگر ز شاخ و ز کشت

زانکه جنبان شوند چون آید

همه بیجان شوند چون آید

آینۀ باد شاخ تر باشد

لیک شاخی که بر شجر باشد

قدرت و معجزات از حق خاست

که بود عجز آن طرف که خداست

پس بود جمله معجز از یک ذات

ذات را گیر و در گذر ز صفات

میتوان گفتش این بدان تقدیر

که کنی فهم از من این تقریر

هر نبی معجزات آن همه داشت

گرچه هر یک دو سه از آن افراشت

هر یکی آن قدر نبد که نمود

هر یکی صد هزار چندان بود

بهر امت رسید معجزه ای

برد از هر نبی امم مزه ‌ ای

هر نبی وفق حال امت خود

کرد انعامها ز نعمت خود

اولیا را همه چنین میدان

همه هستند از خدا گویان

همه از خود تهی و از حق پ ر

در صدف گشته قطره هاشان در

همه را آن کرامت و داد است

همه را آن علوم و ارشاد است

گذر از نام و جمله را یک بین

چون بحق قایم اند جمله یقین

نطقشان از خدا بود نه ز خود

شده فارغ همه ز نیک و ز بد

این بدو نیک ضد همدگرند

کی در اضداد اهل دل نگرند

ضد و ندرا نباشد آنجا جا

هست دل از ورای خوف و رجا

آن طرف وحدت است بی اعداد

ره ندارد در آن سرا اضداد

فعل و قول همه بود از حق

دمبدمشان دهد خدای سبق

غیر ایشان سخن ز خود گویند

گرچه از علم و از خرد گویند

علم بر جانشان شده است روان

حظ ندارند هیچ از آن ایشان

بر همه آن علوم عاریه است

همچو در چوب کاب جاریه است

عاقبت علمها باصل روند

صاف چون رفت درد محض شوند

چون نگشتی تو عین علم اکنون

کی شوی واقف از علوم درون

بیخبر چون جماد مانی تو

گر سوی بیسوئی نرانی تو

آن جهان از تو چون نهان باشد

علم تو بهر این جهان باشد

گوش و هوشت بود سوی دنیا

بیخبر باشی از سر عقبی

آن فواید بتن رسد نه بجان

باشد آن علم بهر این ابدان

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۸۶ - در بیان آنکه حق تعالی دنیا را که ممات است حیات نمود بخلق و عقبی را که حیات است ممات نمود. و در تقریر آنکه الجوع طعام اللّه یحیی به ابدان الصدیقین.بسط در قبض جوی ای جویا
  2. بخش ۸۷ - در بیان آنکه هر کرا آن نور هست که فرشتگان را بود طین آدم او را از اسب نیفکند و نور خدا را در آدم بیند، بلکه هر که کاملتر باشد در سنگ و کاه و چوب و در همه اشیاء و ذرات خدای تعالی را بیند چنانکه ابایزید بسطامی رحمه اللّه دید و فرمود که ما رأیت شیئا«بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
  3. بخش ۸۸ - در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت به کاتب کنند نه به قلم. چنانکه مصطفی علیه السلام می‌فرماید که « من اراد ان یجهمنشین خدا بود هر کو
  4. بخش ۸۹ - پشیمان شدن مریدان از آن حالت و خود را ملامت کردن که چرا گفتۀ شیخ را حق ندانستیم چون از ما کاملتر و داناتر و بیناتر استهمه گفتند کای شه ممتاز
  5. بخش ۹۰ - در بیان آنکه عالم معنی چون آب است و صور چون کف و یخ که در فراق دریای معنی منجمد شده اند از این روی در و دیوار این عالم را جماد میگویند که یخ گرفته است و در او نرمی و روانی نیست، عاقل یخ را آب می‌بیند زیرا موقوف نظر آفتاب است که باز آب شود. عالم وهستی این جهان بود چون برف
  6. بخش ۹۱ - در بیان آنکه لذت های دنیا مستعار است در حقیقت دنیا از خود لذت ندارد، زشت است و ناخوش بواسطۀ مزه خوش میشود همچون عجوزه‌ای که خودر ا بگلگونه و اسپیداج بیالاید و بواسطۀ ان تزیین خوب نماید پس خوبی مزه است که همه زشتها بوی خوش نمایندگاه طفلی مزه ز شیرت بود
  7. بخش ۹۲ - در بیان آنکه این معانی غریب نادر بخشایش سید برهان الدین محقق ترمدی است رضی اللّه تعالی عنه که مرید و شاگرد مولانای بزرگ بهاءالدین محمد المعروف بولد قدس اللّه روحه العزیز بود.این معانی و این غریب بیان
  8. بخش ۹۳ - در بیان آنکه حق تعالی کریم است و خلایق را برای آن آفرید که او را بشناسند و بدانند و ببینند اینکه روی نمینماید از بخل نیست بلکه از غایت کرم است، زیرا خلق تاب آفتاب دیدار او را ندارند اگر بی حجاب روی نماید در حال بسوزند پس نور خود را اندک اندک بواسذره ‌ ای ز آفتاب گشت پدید
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.