پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۸۲ - در بیان آنکه قطب پادشاه اولیاست. دولت اولیا و کار و کیای ایشان اگرچه عظمت عظیم دارد اما پیش عظمت قطب اندک است و بیمقدار. آن عظمتهای ایشان در او اثر نکند و از آن گرم نشود، زیرا عظمت او صد هزار چندان است و در تقریر این خبر که اولیائی تحت قبابی لایع

قطب از جمله است چیز دگر

تا چه سر دارد او عجب در سر

که ندارد زقالشان گرمی

نکند هم ز حالشان گرمی

قرب ایشان بنزد او بعد است

حالشان پیش مشگ او سعد است

وصل ایشان بنزد اوست فراق

همه جفت اند و همچو حق او طاق

بر حق هر کس ارچه خاص بود

لیک کی قرب خاص خاص شود

قرب او پیش خود بود بسیار

پیش این قرب هست بیمقدار

لقمۀ باز ک ی خورد بنجشگ

میردار در گلو برد بنجشگ

بار استر کجا کشد کره

کی بود همچو گنج یک صره

چه زند پیش شیر روبه دون

چون بر او پلنگ هست زبون

آخرون اند سابقون میدان

گر فزونی سوی فزونی ران

سخنی گو که کس نگفته است آن

بی نشان را نما بنقش و نشان

تا که گردد عدو ز عشق ولی

تا شود بینوا غنی و ملی

تا که هر ذره ‌ ای شود خورشید

تا سیه رو شود چو ماه سفید

تا شود قطره زان گهر دریا

تا شود کور از آن نظر بینا

تا که مرده ز گور برخیزد

پیش آید بعشق و نگریزد

راح دل را خورد اگر روح است

زان که آن راح کشتی نوح است

نکند سرکشی و آید پیش

نوش گردد بنزد او هر نیش

رنج پیشش یقین چو گنج شود

این چو دانست سوی رنج ر ود

تلخ خواهد نخواهد او شیرین

به ز حلوا بود برش زوبین

پیش او درد به ز صد درمان

تن چه بلکه فدا کند دل و جان

اینچنین کس ز فهمها دور است

زانکه او سر سر هر نور است

فهم هر کس بکنه او نرسد

روحها پیش روح اوست جسد

ذات و وصف ورا خدا داند

سر شه هر گدا کجا داند

گفت حق اولیا لباب منند

گرچه بنهفته در قباب منند

می نگنجد دوی در این وحدت

گذر از نقش ورو ببین وحدت

گذر از خنب و آن سبو دریاب

چون پراند آن ظروف از یک آب

از صور درگذر اگر یاری

تارسی بی حجاب درباری

پرده است این جهان و خلق از وی

مانده دور از جمال حضرت حی

اینچنین پرده هر کسی که درد

گوی بی صولجان ز جمله برد

هر کرا دل بود دراند سهل

هرکه بیدل بود شود بوجهل

رستمی کو چو مصطفی ای عم

تا براند درون شادی و غم

غم و شادی است پردۀ بینا

هر که آن را درد شود اعلی

آسمان و زمین حجاب کیند

خیر وشر نفع و ضر حجاب ویند

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۸۴ - در بیان آنکه هر نبی و ولی بر همه معجزات و کرامات قادر بود. اگرچه هر یکی معجزه و کرامتی ظاهر کرد، الا بر تمامت قادر بود. بحسب اقتضای هر دوری چیزی نمود یکی شق قمر کرد و یکی مرده زنده کرد و همچنین الی مالانهایه. چنانکه طبیب هر رنجوری را دوائی دیگر کهر ولی جملۀ کرامت داشت
  2. بخش ۸۵ - در بیان آنکه همچنانکه تن آب و گل طبیبان دارد، جان ودل را نیز هم طبیبان هستند و ایشان انبیاء و اولیاء‌اند اطباء میگویند که این بخور و آن مخور تا جسم بی رنج باشد و قوت گیرد و انبیاء و اولیاء میگویند که این بکن و آن مکن تا جان صفا یابد و فربه شود ازخلق را دردو چیز فایده است
  3. بخش ۸۶ - در بیان آنکه حق تعالی دنیا را که ممات است حیات نمود بخلق و عقبی را که حیات است ممات نمود. و در تقریر آنکه الجوع طعام اللّه یحیی به ابدان الصدیقین.بسط در قبض جوی ای جویا
  4. بخش ۸۷ - در بیان آنکه هر کرا آن نور هست که فرشتگان را بود طین آدم او را از اسب نیفکند و نور خدا را در آدم بیند، بلکه هر که کاملتر باشد در سنگ و کاه و چوب و در همه اشیاء و ذرات خدای تعالی را بیند چنانکه ابایزید بسطامی رحمه اللّه دید و فرمود که ما رأیت شیئا«بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
  5. بخش ۸۸ - در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت به کاتب کنند نه به قلم. چنانکه مصطفی علیه السلام می‌فرماید که « من اراد ان یجهمنشین خدا بود هر کو
  6. بخش ۸۹ - پشیمان شدن مریدان از آن حالت و خود را ملامت کردن که چرا گفتۀ شیخ را حق ندانستیم چون از ما کاملتر و داناتر و بیناتر استهمه گفتند کای شه ممتاز
  7. بخش ۹۰ - در بیان آنکه عالم معنی چون آب است و صور چون کف و یخ که در فراق دریای معنی منجمد شده اند از این روی در و دیوار این عالم را جماد میگویند که یخ گرفته است و در او نرمی و روانی نیست، عاقل یخ را آب می‌بیند زیرا موقوف نظر آفتاب است که باز آب شود. عالم وهستی این جهان بود چون برف
  8. بخش ۹۱ - در بیان آنکه لذت های دنیا مستعار است در حقیقت دنیا از خود لذت ندارد، زشت است و ناخوش بواسطۀ مزه خوش میشود همچون عجوزه‌ای که خودر ا بگلگونه و اسپیداج بیالاید و بواسطۀ ان تزیین خوب نماید پس خوبی مزه است که همه زشتها بوی خوش نمایندگاه طفلی مزه ز شیرت بود
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.