پرش به محتوای اصلی
اسیر شهرستانی اسیر شهرستانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۵

چو نیست قدر وفا طاقت جفا عبث است

ادب به کار نمی آید و حیا عبث است

بهار عمر خزان کردم و ندانستم

که عهد با گل و پیوند با صبا عبث است

کسی به این همه بیگانگی چه چاره کند

گرفتم اینکه شدم با تو آشنا عبث است

دلی به یاد تو خوش می کنیم و می دانیم

که رام کس نشوی آرزوی ما عبث است

زبان نفهم وفایی! چه می توان گفتن

ز بیزبانیم اظهار مدعا عبث است

خبر زآتش پنهان ما نداری حیف

گداختن به وفای تو بیوفا عبث است

نخوانده ای سبق دلبری همینت بس

کسی چه بحث کند با تو ماجرا عبث است

ز شکوه ام سخنی می شنو اسیر توام

ز ابتدای سخن تا به انتها عبث است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۷رسوای دهرم و غم پنهاینم به جاست
  2. شمارهٔ ۱۵۸یک حرف شکوه از لب خشنود برنخاست
  3. شمارهٔ ۱۵۹ناله از دل بی خیال گلعذاری بر نخاست
  4. شمارهٔ ۱۶۰به وادیی که مروت پناه صیاد است
  5. شمارهٔ ۱۶۱هر دل از یاد تو مرغ چمن را زخود است
  6. شمارهٔ ۱۶۲باده کامل عیار جوش خود است
  7. شمارهٔ ۱۶۳دل بی درد ز افسردن حالش پیداست
  8. شمارهٔ ۱۶۴گل دیوانگی از سایه خارم پیداست
همه‌ی غزلیات ←

اسیر شهرستانی درباره‌ی اسیر شهرستانی

میرزا جلال‌الدین محمد بن مؤمن اسیر شهرستانی اصفهانی (زاده ۱۰۲۹ ق در اصفهان – درگذشت ۱۰۴۹ ق و به روایتی ۱۰۵۹ ق) از شاعران بزرگ فارسی‌سرای سبک هندی قرن ۱۱ ق. است. میرزا جلال‌الدین، فرزند ارشد میرزا مؤمن از سادات شهرستان - از توابع اصفهان - و از شاعران بزرگ سبک هندی سدهٔ ۱۱ ق. است. ظاهراً در سال ۱۰۲۹ ق در اصفهان زاده شد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.