پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۸

ای آنکه عشق تو دل جانست وجان دل

مهرت نهاده لقمه غم در دهان دل

وصل تو قلب دل طلبد از میان جان

ذکر تو گوش جان شنود از زبان دل

عشقت چو صبح در افق جان کند اثر

پر آفتاب وماه شود آسمان دل

جانم بجام غم همه خون جگر خورد

تا دل دمی از آن تو باشد توآن دل

گر عشق تو بود ز ازل در میان جان

همچون ابد پدید نباشد کران دل

چون زر بسکه ملکان نام دارتست

هر گوهری که طبع بر آرد زکان دل

از رنگ وبوی تو دهدم همچو گل نشان

هر غنچه یی که بشکفد از بوستان دل

این بیتها که بهر تو گفتیم هر یکی

یک عشق نامه است بسر بر نشان دل

ازهر چه آن بدوست تعلق نداشت سیف

بگشای پای جان بگسل ریسمان دل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۰تنی داری بسان خرمن گل
  2. شمارهٔ ۳۵۱باغ را گرچه به رخ کرد بهشت آیین گل
  3. شمارهٔ ۳۵۲چو بیند روی تو ای نازنین گل
  4. شمارهٔ ۳۵۳در گلستان گرنباشد شاهد رعنای گل
  5. شمارهٔ ۳۵۴عاشقان راسوی خود هم خود بود جانان دلیل
  6. شمارهٔ ۳۵۵ما جان فدای آن رخ نیکوش می‌کنیم
  7. شمارهٔ ۳۵۶ای ز رویت پرتوی مرآفرینش را تمام
  8. شمارهٔ ۳۵۷آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.