پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۷

آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام

خورشید را چو روی تو روشن ندیده ام

یا خود چو روی خوب تو رو نیست در جهان

یا هست و زاشتغال بتو من ندیده ام

رنگی ز حسن در گل رویت نهاده اند

کندر شکوفهای ملون ندیده ام

روی تو گلستان و دهان غنچه یی کزو

الا بوقت خنده شکفتن ندیده ام

روی ترا بزینت وزیب احتیاج نیست

من احتیاج شمع بروغن ندیده ام

گویی بتن که آب روان زو خجل شود

جان مجسمی که چنین تن ندیده ام

از کشتنم بتیغ تو ای دوست حاصلست

ذوقی که در هزیمت دشمن ندیده ام

خود را بکام خویش شبی از سر رضا

با چون تو دوست دست بگردن ندیده ام

زآن سان که سیف بر کوی تو خوار ماند

خاشاک راه بر در گلخن ندیده ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۹گر بدان خوش پسر رسد دستم
  2. شمارهٔ ۳۶۰می سزد گر جان دهم چون دلستانی یافتم
  3. شمارهٔ ۳۶۱نه هرچه عشق توبود از درون برون کردم
  4. شمارهٔ ۳۶۲نگارا گرد کوی تو اگر بسیار می‌گردم
  5. شمارهٔ ۳۶۳اگر بر درگه جانان چو سگ بسیار می‌گردم
  6. شمارهٔ ۳۶۴مجلس انس ترا چون محرم راز آمدم
  7. شمارهٔ ۳۶۵ای توانگر چو (ن) گدایانت بدر باز آمدم
  8. شمارهٔ ۳۶۶نگارا تا ترا دیدم دل اندر کس نمی بندم
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.