پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۴

دلی کز وصل جانان بازماند

تنی باشد که از جان باز ماند

نگارینا منم بی روی خوبت

شبی کز ماه تابان باز ماند

چه باشد حال آن بیچاره عاشق

که از وصلت بهجران باز ماند

چه گردد ذره سرگشته راحال

که از خورشید رخشان باز ماند

اگر خورشید رخسار تو بیند

درآن رخساره حیران بازماند

وگر بار فراقت بروی افتد

ز دور این چرخ گردان باز ماند

غم تو قوت جان عاشقانست

روا نبود کز ایشان بازماند

نه دست خلق راشاید عصایی

که از موسی عمران باز ماند

کسی را دست آن خاتم نباشد

کز انگشت سلیمان بازماند

باسکندر کجا خواهد رسیدن

گر از خضرآب حیوان بازماند

بزیر ران هر مردی نیاید

چو رخش از پور دستان باز ماند

نگارا سیف فرغانیست بی تو

چو بلبل کز گلستان بازماند

زر اشعار او در روم گنجیست

که زیر خاک پنهان بازماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۶مقبل آن قومی که با تو عشق دعوی کرده اند
  2. شمارهٔ ۲۰۷آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند
  3. شمارهٔ ۲۰۸چه مرد عشق تو باشند خودپرستی چند
  4. شمارهٔ ۲۰۹چو عاشقان تو عیش شبانه می کردند
  5. شمارهٔ ۲۱۰مه و خورشید اگرچه رخ نیکو دارند
  6. شمارهٔ ۲۱۱دلبر من که همه مهر جمالش دارند
  7. شمارهٔ ۲۱۲قومی که جان به حضرت جانان همی برند
  8. شمارهٔ ۲۱۳عاشقان روی یار از وصل و هجران فارغند
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.