پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۹

هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد

زبوی اودل وجان را خمار برخیزد

دهند گردن تسلیم سروران جهان

بهر قلاده که از زلف یار برخیزد

اسیر عشق برند از قبیلهای عرب

چو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد

اگر زحسنش مرخلق را خبر باشد

هزار عاشقش ازهر دیار برخیزد

چواو بدلبری اندر میانه بنشیند

هزار دلشده ازهر کنار برخیزد

بروز حشر ببینی که کشته شوقش

زخوابگاه عدم صد هزار برخیزد

میان حسن و رخش ازخطش غباری هست

چو چاره تا زمیان این غبار برخیزد

چو بافراقش بنشست سیف فرغانی

بود که ازره وصل انتظار برخیزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۱ملکست وصل تو بچو من کس کجا رسد
  2. شمارهٔ ۱۸۲هرکه در عشق نمیرد به بقایی نرسد
  3. شمارهٔ ۱۸۳دل شد ز دست و دست به دلبر نمی‌رسد
  4. شمارهٔ ۱۸۴بسی گفتم ترا گر یاد باشد
  5. شمارهٔ ۱۸۵دل زنده بدرد عشق باشد
  6. شمارهٔ ۱۸۶سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد
  7. شمارهٔ ۱۸۷دین و دنیا از آن من باشد
  8. شمارهٔ ۱۸۸این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.