پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۴

جانم از عشقت پریشانی گرفت

کارم از هجر تو ویرانی گرفت

وصل تو دشوار یابد چون منی

مملکت نتوان بآسانی گرفت

گر سعادت یار باشد بنده را

سهل باشد ملک و سلطانی گرفت

دست در زلفت بنادانی زدم

مار را کودک بنادانی گرفت

دوست بی همت نگردد ملک کس

ملک بی شمشیر نتوانی گرفت

حسن رویت ای صنم آفاق را

راست چون دین مسلمانی گرفت

بر سر بالین عشاقت بشب

خواب چون بلبل سحرخوانی گرفت

گفتمت کامم بده، گفتی بطنز

من بدادم گر تو بتوانی گرفت

در بهای وصل اگر جان میخوهی

راضیم چون نرخش ارزانی گرفت

اینچنین ملکی که سلطان را نبود

چون تواند سیف فرغانی گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۶زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت
  2. شمارهٔ ۱۲۷هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است
  3. شمارهٔ ۱۲۸مرا تا دل شد اندر کار رویت
  4. شمارهٔ ۱۲۹بهشت روح شد گلزار رویت
  5. شمارهٔ ۱۳۰ای مه و خور بروی تو محتاج
  6. شمارهٔ ۱۳۱زهی با لعل میگونت شکر هیچ
  7. شمارهٔ ۱۳۲زهی با لعل تو شهد و شکر هیچ
  8. شمارهٔ ۱۳۳زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهست
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.