پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

بخش ۱۹ - در کفایت و رای پادشاهی

شاه شاهان یمینِ دین محمود

که جهان را به عدل بُد مقصود

شاه غازی یمین دین خدای

که بُد او در زمانه بار خدای

یافته دین احمد تازی

سرفرازی بدان شه غازی

روزی اندر دلش فتاد هوس

که سوی رومیان فرستد کس

ملک روم را کند آگاه

که منم بر زمانه شاهنشاه

گفت بر درگهم کدام کس است

کهمر این کار را به علم بس است

اختیار اوفتادش از فضلا

خواجه بوبکر سیّدالندما

آن به هر علم حیدر ثانی

آنکه خوانی ورا قهستانی

کرد حاضر ورا و حال بگفت

راز خود زان نکو سیر ننهفت

گفت خواهم که سوی روم شوی

برِ آن خیره رای شوم شوی

بگزاری ز من یکی پیغام

برسانی به شرط خویش سلام

پس بگویی که حمل ما بفرست

زر و دیبا و دُر بدین فهرست

ورنه جنگ ترا بسیچم زود

از تو و ملک تو برآرم دود

گفت بوبکر بنده فرمانم

باد برخی جان تو جانم

گفتنی گفته شد بدو یکسر

همه پیغامها ز خیر و ز شر

کس فرستاد پس شبی سلطان

که برو خواجه را برِ من خوان

کرد حاضر ورا و پیش نشاند

سخن از هر نمط برش می‌راند

پس بگفتش که گر در آن محفل

رومیان آورند با تو جدل

گوید ای مرد تا کی این هذیان

شرم ناید ترا ز شاه جهان

در چنین بارگاه وین دیهیم

ظالمی را همی نهی تعظیم

بنده زادی خود آن محل دارد

که ز وی شاه ما خلل دارد

ظالمی خیره رای هر جایی

چون ورا پیش شاه بستایی

پیش این تخت با بزرگی جفت

سخن ظالمان نباید گفت

تو چه گویی جواب این گفتار

از سرِ لطف نز سرِ پیکار

خواجه بوبکر گفت سلطان را

کای به حق سایه گشته یزدان را

این سخن گر بُدی ز خصم بی‌آب

دادمی گفته را به شرط جواب

لیکن اکنون سخن تو آرایی

هم تو این را جواب فرمایی

گفت سلطان که گر رود این حال

تو بده مر ورا جواب سؤال

که چنین است و حق به دست شماست

لیکن این از جواب گردد راست

بنده زاده است و ظالمست بلی

نیست با تو مرا بدین جدلی

لیکن اندر ممالک این مرد

ظلم جز وی کسی نیارد کرد

کس ندارد به ملک او زَهره

که فزون‌تر خورد وی از بهره

جز ازو ظلم کایناً من کان

نرود هیچ آشکار و نهان

ز اتفاق این سخن برفت به روم

خواجه گفت این سخن بُوَد معلوم

هم بر آن سان جواب ایشان داد

صد در از رنج بر ملک بگشاد

چون سخن جملگی مکرّر گشت

رومیان را بیان مقرّر گشت

چون شنید این سخن عظیم‌الرّوم

کرد دستور خویش را معلوم

کین سخن باز هم از آن نمطست

نه چو دیگر سخن حدیث بطست

شد خجل زان جواب و گشت خموش

گشت در گوش او چو حلقهٔ گوش

شاه باید که وقت خلوت و بار

در همه کارها بود بیدار

ادامه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

  1. بخش ۲۱ - حکایت در عفو پادشاهآن شنیدی که گفت نوشروان
  2. بخش ۲۲ - اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشانشاه محمود زاولی به شکار
  3. بخش ۲۳ - فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانهبا سلاطین چو گفت خواهی راز
  4. بخش ۲۴ - در پند و نصیحت پادشاه گویدهمه خلق آنچه ماده وانچه نرند
  5. بخش ۲۵ - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستانبشنو تا ابوحنیفه چه گفت
  6. بخش ۲۶ - در عدالت و ستم ناکردنشاه چون بستد از رعیّت نان
  7. بخش ۲۷ - حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاهبه نقیبی بگفت روزی امین
  8. بخش ۲۸ - فی تقلیدالملککس به تدبیر سفله ملک نراند
همه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.