پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

بخش ۲۰ - حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت

گفت یک روز کوفیی به هشام

کای ز ما همچو شیر خون آشام

زنده باشیم جان ما تو خوری

چون بمیریم مال ما تو بری

شد از این دست جور سخت کمان

عالمی سست پای و سرگردان

تو در این دَور جور سلطانی

کار بر وفق طبع می رانی

سیم درویش و بیوه آوردی

حلقهٔ فرج استران کردی

شهر از این ظلم و جور گشت خراب

خلق از این آفتاب شد سیماب

مردمان قفل و پرّه بنهادند

تا کلید جهان ترا دادند

روستا پُر ز بی‌نوایی تست

هرکجا مسجدی گدایی تست

نه همی تا ابد نخواهی زیست

پس بدین پنج روزه ملک این چیست

ای به باطل ز دیو بُرده سبق

سایهٔ باطلی نه سایهٔ حق

روز محشر بگو چه عذر آری

زین تکبّر به خلق و جبّاری

با چنین جور در ولایت تو

مه تو و مه سپاه و رایت تو

بر سرِ ما در این سپنج سرای

کارساز و نگاهبان خدای

گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی

ور خداییست شرم‌دار از وی

مر ترا بر جهان بدان بگماشت

که بدِ ظالمان ز ما برداشت

چون تو بر خلق جور و ظلم کنی

بیخ عدل از میان ما بکنی

زاب چشم من گدای بترس

ورنه از آتش خدای بترس

دل درویش ناشکیبا شد

تا لباس تو خزّ و دیبا شد

در دل بیوه نالش کشکین

تو پس پشت بالش مشکین

خوان ما از تو شد سیاه چو شب

نان تو گر سپید شد چه عجب

این چه مستیست از بخار دو دُرد

که نه چون دیگران نخواهی مرد

چند خواهی به درد ما را سوخت

که نه ما را خدای بر تو فروخت

پیش هشام کوفی از ضجری

این بگفت و به های های گری

گرم شد زان حدیث سرد هشام

لیکن از حلم نوش کرد آن جام

گفت خواهند کهتران انصاف

لیک نز روی جهل و استخفاف

آن شنودم من از تو این دیدم

آنت بخشودم اینت بخشیدم

لیک زین پس چو دادخواهی خواست

به تأمّل نگاه کن چپ و راست

ستم از مصلحت نداند عام

انتقام از ادب نداند خام

کانکه او دانش و خطر دارد

مالش شاه تاج سر دارد

آفتاب اصل جنگ و گنج آمد

گرچه خفاش ازو به رنج آمد

آفتابی که بر جهان گردد

بهر خفاش کی نهان گردد

ای که اقبال شاه دیدستی

الظفر الظفر شنیدستی

هم ببین خشم شاه در هر دم

الحذر الحذر همی خوان هم

هر زمان پیش شاه داد و ستم

چار قُل بر چهار طبع بدم

شاه اگر خواندت گریز مجوی

ور براند ره ستیز مپوی

با خرد را ز شه صبوری به

بی‌خرد را ز شاه دوری به

به جدل در حدیث شه ماویز

تیغ تو کند به که خسرو تیز

هرکه بی‌عقل صدر شاهان جُست

پیل بر ناودان بود به درست

کاوّل صف بر آنکسی ماند

کاخر کارها نکو داند

مال بهر زمانه دار نگاه

خرد از بهر پاس خدمت شاه

زانکه بهر قوام تخت و کلاه

بس فریضه بُوَد سیاست شاه

کز پی نظم این گلین مفرش

بَرِ بادست و پای آب آتش

ای برادر تو پند من بشنو

وز ز من نشنوی سه که به دو جو

ادامه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

  1. بخش ۲۲ - اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشانشاه محمود زاولی به شکار
  2. بخش ۲۳ - فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانهبا سلاطین چو گفت خواهی راز
  3. بخش ۲۴ - در پند و نصیحت پادشاه گویدهمه خلق آنچه ماده وانچه نرند
  4. بخش ۲۵ - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستانبشنو تا ابوحنیفه چه گفت
  5. بخش ۲۶ - در عدالت و ستم ناکردنشاه چون بستد از رعیّت نان
  6. بخش ۲۷ - حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاهبه نقیبی بگفت روزی امین
  7. بخش ۲۸ - فی تقلیدالملککس به تدبیر سفله ملک نراند
  8. بخش ۲۹ - در بینوایی و فقر دبیران گویدور دبیر از تو بی‌نوا باشد
همه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.