پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲۳

ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من

عشق است عادت تو و دردست خوی من

جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!

آن روز را که کم شود این آرزوی من

برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:

بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من

خون می‌خورم به جای می و ذوق مستیم

داند کسی که خورد دمی از سبوی من

از چشم من برفت چو آب و در آتشم

کان رفته نیز باز کی آید به جوی من؟

آن سرو سرکش متمایل که میل او

باشد به جانب همه الا به سوی من

سلمان ز جمله خلق گرفتار برد گوی

فی‌الجمله تا کجا رسد این گفت و گوی من؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۲۵خوش آمدی، ز کجا می‌روی؟ بیا بنشین
  2. غزل شمارهٔ ۳۲۶گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبرو
  3. غزل شمارهٔ ۳۲۷هندوی زلف سرکشت با تو نشسته رو به رو
  4. غزل شمارهٔ ۳۲۸با آنکه آبم برده‌ای، یکباره دست از ما مشو
  5. غزل شمارهٔ ۳۲۹آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۰باز می‌افکند آن زلف کمند افکن او
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۱ای سر سودای من رفته در سودای تو
  8. غزل شمارهٔ ۳۳۲داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.