پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱

ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا

سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا

گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند

کجا روم ز در او که خون گرفت مرا

کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست

عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا

به سر همی رودم دود و من نمی‌دانم

چه آتش است که در اندرون گرفت مرا

زبانه می‌زند، آتش درون من ز زبان

از آنکه دوست به غایت، زبون گرفت مرا

ز بند زلف تو زد، بر دماغ من بویی

نسیم صبح ز سودا، جنون گرفت مرا

غم تو بود که سلمان نبود در دل او

بر آن مباش، که این غم کنون گرفت مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را
  2. غزل شمارهٔ ۱۴محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
  3. غزل شمارهٔ ۱۵اگر حُسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را
  4. غزل شمارهٔ ۱۶یارب به آب این مژه اشکبار ما
  5. غزل شمارهٔ ۱۷ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما
  6. غزل شمارهٔ ۱۸من کیستم تا باشدم، سودای دیدار شما؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۹قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما
  8. غزل شمارهٔ ۲۰بی‌گل رویت ندارد، رونقی بستان ما
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.