پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

بحرالحقایق

بخش ۳۲ - الباطل

ز باطل گر بپرسی جز عدم نیست

عدم را هیچ وصفی در قلم نیست

همه حق است و حق عین وجود است

جز او نبود که در غیب و شهود است

عدم باشد جز او یعنی که باطل

ز باطل هیچ بودی نیست حاصل

ز چشم دل یکی بنگر در اشیاء

که بینی نیست جز حق هیچ پیدا

همه حقند و پیدا باطلی نیست

بجز موج اندرین یم ساحلی نیست

شئوناتی که می‌بینی حبابند

حباب چه نکو بین جمله آبند

تو پنداری که این و آن وجودند

جز او نبود وجود اینها نمودند

نکوتر بین نباشد هم نمودی

بجز یک حق واحد نیست بودی

بباطل پس عدم کردیم اطلاق

که آنرا جز عدم خود نیست مصداق

ادامه‌ی بحرالحقایق

  1. بخش ۳۴ - البدنهبود بدنه از آن نفسی کنایت
  2. بخش ۳۵ - البرقبود برق آن ضیائی کاولین کار
  3. بخش ۳۶ - البرزخبود برزخ گرت با من بود دل
  4. بخش ۳۷ - البرزح الجامعدگر از برزخ جاکع بتفسیر
  5. بخش ۳۸ - البسطبود بسط آن ورود ناگهانی
  6. بخش ۳۹ - البصیرهبصیرت قوه قدسی است بر دل
  7. بخش ۴۰ - البقرهبقر دارد حدیث از نفسر مرتاض
  8. بخش ۴۱ - البوادربوادر فجئه‌ئی باشد که بر دل
همه‌ی بحرالحقایق ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.