پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱۲

همه چشمیم تا برون آیی

همه گوشیم تا چه فرمایی

تو نه آن صورتی که بی رویت

متصور شود شکیبایی

من ز دست تو خویشتن بکُشم

تا تو دستم به خون نیآلایی

گفته بودی قیامتم بینند

این گروهی محبِ سودایی

وین چنین روی دل‌سِتان که تو راست

خود قیامت بود که بنمایی

ما تماشاکنان کوته‌دست

تو درخت بلندبالایی

سر ما و آستان خدمت تو

گر برانی و گر ببخشایی

جان به شکرانه دادن از من خواه

گر به انصاف با میان آیی

عقل باید که با صلابت عشق

نکند پنجهٔ توانایی

تو چه دانی؟ که بر تو نگذشته‌ست

شب هجران و روز تنهایی

روشنت گردد این حدیث چو روز

گر چو سعدی شبی بپیمایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۱۴ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی
  2. غزل شمارهٔ ۵۱۵چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی
  3. غزل شمارهٔ ۵۱۶کدام کس به تو ماند که گویمت که چون اویی؟
  4. غزل شمارهٔ ۵۱۷ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی
  5. غزل شمارهٔ ۵۱۸تو خون خلق بریزی و روی درتابی
  6. غزل شمارهٔ ۵۱۹سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
  7. غزل شمارهٔ ۵۲۰که دست تشنه می‌گیرد به آبی؟
  8. غزل شمارهٔ ۵۲۱سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.