پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۹

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان

دل از انتظار خونین، دهن از امید خندان

مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد

به وَرَع خلاص یابد، ز فریب چشم‌بندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطل

دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان

سر کوی ماه‌رویان، همه روز فتنه باشد

ز مُعربِدان و مستان و معاشران و رندان

اگر از کمند عشقت بروم، کجا گریزم؟

که خلاص بی‌تو بند است و حیات بی‌تو زندان

اگرم نمی‌پسندی، مدهم به دست دشمن

که من از تو برنگردم، به جفای ناپسندان

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو

که قیامت است چندان، سخن از دهان خندان

اگر این شکر ببینند، محدثان شیرین

همه دست‌ها بخایند، چو نیشکر به دندان

همه شاهدان عالم، به تو عاشقند سعدی

که میان گرگ صلح است و میان گوسفندان

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۵۱دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
  2. غزل شمارهٔ ۴۵۲فراق دوستانش باد و یاران
  3. غزل شمارهٔ ۴۵۳سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشان
  4. غزل شمارهٔ ۴۵۴دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامان
  5. غزل شمارهٔ ۴۵۵خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۶ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۷چند بشاید به صبر دیده فرو دوختن
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۸گر متصور شدی، با تو در آمیختن
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.