پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۳

بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی

که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت

گرفتار است در پایش میفکن

به حسن قامتت سروی در آفاق

نپندارم که باشد غالب‌الظن

الا ای باغبان! این سرو بنشان

و گر صاحب دلی، آن سرو برکن

جهان روشن به ماه و آفتاب است

جهان ما به دیدار تو روشن

تو بی‌زیور محلّایی و بی‌رخت

مزکّایی و بی‌زینت مزیّن

شبی خواهم که مهمان من آیی

به کام دوستان و رغم دشمن

گروهی عام را کز دل خبر نیست

عجب دارند از آه سینهٔ من

چو آتش در سرای افتاده باشد

عجب داری که دود آید ز روزن

تو را خود هر که بیند دوست دارد

گناهی نیست بر سعدی معین

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۵در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۶ای کودک خوبروی حیران
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۷برخیز که می‌رود زمستان
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۸خوشا و خُرّما وقت حبیبان
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۹چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۰بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۱دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۲فراق دوستانش باد و یاران
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.