پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۲

گر غصهٔ روزگار گویم

بس قصهٔ بی‌شمار گویم

یک عمر هزار سال باید

تا من یکی از هزار گویم

چشمم به زبان حال گوید

نی آن که به اختیار گویم

بر من دل انجمن بسوزد

گر درد فراق یار گویم

مرغان چمن فغان برآرند

گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند

تا درد دل خمار گویم

کس نیست که دل سوی من آرد

تا غصهٔ روزگار گویم

درد دل بی‌قرار سعدی

هم با دل بی‌قرار گویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۴یا رب آن روی است یا برگ سمن؟
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۵در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۶ای کودک خوبروی حیران
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۷برخیز که می‌رود زمستان
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۸خوشا و خُرّما وقت حبیبان
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۹چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۰بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۱دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.