پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۱

عهد کردیم که بی‌دوست به صحرا نرویم

بی‌تماشاگه رویش، به تماشا نرویم

بوستان، خانهٔ عیش است و چمن، کوی نشاط

تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم

دیگران با همه کس، دست در آغوش کنند

ما که بر سفرهٔ خاصیم به یغما نرویم

نتوان رفت مگر در نظر یار، عزیز

ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم

گر به خواری ز در خویش براند ما را

به امیدش بنشینیم و به درها نرویم

گر به شمشیر احبا تنِ ما پاره کنند

به تظلم به در خانهٔ اعدا نرویم

پای گو بر سر و بر دیدهٔ ما نِه چو بساط

که اگر نقش بساطت برود، ما نرویم

به درشتی و جفا روی مگردان از ما

که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم

سعدیا! شرط وفاداری لیلی آن است

که اگر مجنون گویند به سودا نرویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۳بکن چندان که خواهی جور بر من
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۴یا رب آن روی است یا برگ سمن؟
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۵در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۶ای کودک خوبروی حیران
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۷برخیز که می‌رود زمستان
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۸خوشا و خُرّما وقت حبیبان
  7. غزل شمارهٔ ۴۴۹چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۰بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.