پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۹

ما در این شهر غریبیم و در این مُلک فقیر

به کمندِ تو گرفتار و به دامِ تو اسیر

دَرِ آفاق گشاده‌ست ولیکن بسته‌ست

از سرِ زلفِ تو در پای دلِ ما زنجیر

من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر

از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر

گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد

ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی

باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر

این حدیث از سَرِ دردیست که من می‌گویم

تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست

رنگِ رخسار خبر می‌دهد از سِرِ ضمیر

عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید

چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم

برنگیرم وگرم چشم بدوزند به تیر

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند

برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر

سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است

گر نبینی چه بود فایده چشمِ بصیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۱متقلب درون جامه ناز
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۲بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۳برآمد باد صبح و بوی نوروز
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۴مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روز
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۵پیوند روح می‌کند این باد مشک‌بیز
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۶ساقی سیم‌تن چه خسبی خیز
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۷بوی بهار آمد بنال ای بلبلِ شیرین‌نفس
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۸امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.