پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب هفتم در عالم تربیت

بخش ۵ - حکایت

یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ

گریبان دریدند وی را به چنگ

قفا‌خورده عریان  و گریان نِشَست

جهاندیده‌ای گفتش، ای خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گُل،  پیرهن

سراسیمه گوید سخن،  بر گزاف

چو طنبور بی‌مغزِ   بسیار‌لاف

نبینی که، آتش زبان است ، و بس

به آبی، توان کشتنش، در نَفَس؟

اگر هست مرد از هنر   بهره‌ور

هنر، خود بگوید،  نه   صاحب‌هنر

اگر مشکِ خالص نداری،  مگوی

ورت هست، خود فاش گردد،  به بوی

به سوگند گفتن، که زر، مغربی است

چه حاجت؟ محک،  خود  بگوید که   چیست

بگویند از این حرف‌گیران   هزار

که سعدی، نه اهل است و   آمیزگار

روا باشد   ار پوستینم دَرَند

که طاقت ندارم که،  مغزم بَرَند

ادامه‌ی باب هفتم در عالم تربیت

  1. بخش ۷ - حکایتشنیدم که در بزم ترکان مست
  2. بخش ۸ - حکایتدو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ
  3. بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنیچنین گفت پیری پسندیده هوش
  4. بخش ۱۰ - حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشییکی پیش داود طائی نشست
  5. بخش ۱۱ - گفتار اندر غیبت و خلل‌هایی که از وی صادر شودبد اندر حق مردم نیک و بد
  6. بخش ۱۲ - حکایتمرا در نظامیه ادرار بود
  7. بخش ۱۳ - حکایتکسی گفت حجاج خون‌خواره‌ای است
  8. بخش ۱۴ - حکایتشنیدم که از پارسایان یکی
همه‌ی باب هفتم در عالم تربیت ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.