پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۹۹

عالمی را به فراق رخ خود می‌سوزی

تا خود از جمله کرا وصل تو باشد روزی؟

دل سخت تو به جز کینه نورزد با ما

چون به دل کینه کشی، پس به چه مهر اندوزی؟

خار این کوه و بیابان همه سوزن باید

تا تو این پرده که بر ما بدریدی دوزی

نسبت گل بتو می‌کردم و عقلم می‌گفت:

پیش خورشید نشاید که چراغ افروزی

وقت آن بود که دل بر خورد از لعل لبت

چرخ پیروزه نمی‌خواست مرا پیروزی

شب هجران ترا صبح پدیدار نبود

گر خیال رخ خوب تو نکردی روزی

اوحدی، بر رخ این تازه جوانان بی‌زر

عشق رسوا بود، آنگاه به پیر آموزی؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۰۱باز آمدی، که خونم بر خاک در بریزی
  2. غزل شمارهٔ ۸۰۲جهد بکن تا که به جایی رسی
  3. غزل شمارهٔ ۸۰۳تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟
  4. غزل شمارهٔ ۸۰۴بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی
  5. غزل شمارهٔ ۸۰۵ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشی
  6. غزل شمارهٔ ۸۰۶سنت آنست که خاک کف پایش باشی
  7. غزل شمارهٔ ۸۰۷حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی
  8. غزل شمارهٔ ۸۰۸نه پیمان بسته‌ای با من؟ که در پیمان من باشی
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.