پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۹۶

بر من نمی‌نشینی نفسی به دلنوازی

بنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی

همه سر بر آستان تو نهاده‌ایم، تا خود

تو رخ که بر فروزی و سر که بر فرازی؟

منت، ای کمر، چه گوی؟ که بر آن میان لاغر

چه لطیف می‌نمایی! چه شگرف می‌برازی!

غرض تو کشتن ماست و گرنه از چه معنی

رخ خوب می‌نگاری؟ سر زلف می‌ترازی؟

چو رود ز بوسهٔ تو سخنی، سخن نگویم

که حدیث تنگ دستان نبود چنان نمازی

جگر من مسلمان بخوری بدان توقع

که شود به کشتن من دل کافر تو غازی

دل من بسوخت زلف تو، گمان نبرده بودم

که حدیث ما و زلف تو کشد بدین درازی!

من ازین بلا و محنت، نه شگفت اگر بنالم

تو بدان جمال و خوبی چه کنی؟ اگر ننازی

مکنید عیب چندین، اگرش نگاه کردم

که ازو نمی‌شکیبم،من بیدل نیازی

شدن از پی لطیفان و به خود نگاه کردن

نه نشان عاشقانست و نه رسم عشقبازی

به کجا برم شکایت؟ بکه گویم این حکایت؟

که تو شمع جمع و آنگه دل اوحدی گدازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۹۸دل من دردمند تست درمانش نمی‌سازی
  2. غزل شمارهٔ ۷۹۹عالمی را به فراق رخ خود می‌سوزی
  3. غزل شمارهٔ ۸۰۰هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزی
  4. غزل شمارهٔ ۸۰۱باز آمدی، که خونم بر خاک در بریزی
  5. غزل شمارهٔ ۸۰۲جهد بکن تا که به جایی رسی
  6. غزل شمارهٔ ۸۰۳تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟
  7. غزل شمارهٔ ۸۰۴بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی
  8. غزل شمارهٔ ۸۰۵ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشی
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.