پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۳

باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟

یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟

دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنم

قصهٔ درد و غم دور و دراز دل خویش

چشم بربستم و از دیده و دل دور نه‌ای

چون ببندم به حیل دیدهٔ باز دل خویش؟

گر شبی پیش خودم بار دهی بی‌اغیار

بر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش

از سر عربده برخیز و بر من بنشین

تا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش

کس چه داند که چه بر سینهٔ من می‌گذرد؟

من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش

اوحدی تا روش قامت زیبای تو دید

جز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۵مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۶گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشق
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۷دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۸ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۹ای پیکر خجسته، چه نامی؟ فدیت لک
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۰زاهدان را گذاشتیم به جنگ
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۱ما به ابد می‌بریم عشق ترا از ازل
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۲که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال؟
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.