پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۵

مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش

ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش

صدبار گفته‌ام دل خود را بدین هوس:

کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش

وقتی علاج مردم بیمار کردمی

اکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش

باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنی

تا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟

پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگر

بر دست قاصدی بفرستم دعای خویش

گو: بوسه‌ای بده، لبت ار می‌کشد مرا

باری گرفته باشم ازو خون بهای خویش

ای اوحدی، چو همت او بر هلاک تست

شرط آن بود که سعی کنی در فنای خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۷دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۸ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۹ای پیکر خجسته، چه نامی؟ فدیت لک
  4. غزل شمارهٔ ۴۵۰زاهدان را گذاشتیم به جنگ
  5. غزل شمارهٔ ۴۵۱ما به ابد می‌بریم عشق ترا از ازل
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۲که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال؟
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۳گفتم: ز درد عشق تو گشتم چنین به حال
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۴من نخواهم برد جان از دست دل
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.