پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۴

گر بنگری در آینه روزی صفای خویش

ای بس که بی‌خبر بدوی در قفای خویش

ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد

دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش

منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین

تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش

معذور دار، اگر قمرت گفته‌ام، که من

مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش

ما را تویی ز هر دو جهان خویش و آشنا

بیگانگی چنین مکن، ای آشنای خویش

یک روز پیرهن ز فراقت قبا کنم

وانگه به قاصدان تو بخشم قبای خویش

چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو

ای محتشم، نگاه کن اندر گدای خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۶گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشق
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۷دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۸ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۹ای پیکر خجسته، چه نامی؟ فدیت لک
  5. غزل شمارهٔ ۴۵۰زاهدان را گذاشتیم به جنگ
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۱ما به ابد می‌بریم عشق ترا از ازل
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۲که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال؟
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۳گفتم: ز درد عشق تو گشتم چنین به حال
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.