پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۲

با یار بی‌وفا نتوان گفت حال خویش

آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش

من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟

زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش

آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش

ما را نبود بخت و گرفتیم فال خویش

ای دل، نگفتمت که: مخواه از لبش مراد؟

دیدی که: چون شکسته شدی از سؤال خویش؟

ای بی‌وفا، ز عشق منت گر خبر شود

دانم که شرمسار شوی از فعال خویش

چندان مرو، که من به تامل ز راه فکر

نقش تو استوار کنم در خیال خویش

جد ترا، اگر ز جمالت خبر شود

ای بس درودها که فرستد به آل خویش!

ما را به خویش خوان و بر خویش بارده

باشد که بعد ازین برهیم از ضلال خویش

ای اوحدی، مقیم سر کوی یار باش

گر در سرای دوست نیابی مجال خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۴گر بنگری در آینه روزی صفای خویش
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۵مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۶گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشق
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۷دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۸ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۹ای پیکر خجسته، چه نامی؟ فدیت لک
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۰زاهدان را گذاشتیم به جنگ
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۱ما به ابد می‌بریم عشق ترا از ازل
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.