پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۷

جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادش

مقبل آنست که آیی به مبار کبادش

دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان

تو چنان خفته که واقف نه‌ای از فریادش

از من خسته لب لعل تو دل خواسته بود

کام دل تا ندهد دل نتوانم دادش

آدمی باید و حوای دگر دوران را

که دگر مثل تو فرزند بباید زادش

تن من شد ز تمنای سر کوت چو خاک

وقت آنست که همراه کنم با بادش

دوستی را که مه وصال به اندیشهٔ تست

کی توان گفت که: یک روز می‌آور یادش؟

در دل آن خانه که کردم به وفای تو بنا

موج توفان قیامت نکند بنیادش

اوحدی، با غم شیرین‌دهنان زور مکن

کین نه کوهیست که سوراخ کند فرهادش

آهنین پنجه اگر کوه ز جا برگیرد

نکند فایده بر سنگدلان پولادش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲۹درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش
  2. غزل شمارهٔ ۴۳۰چو نام او همی گویی به نام خود قلم در کش
  3. غزل شمارهٔ ۴۳۱دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش
  4. غزل شمارهٔ ۴۳۲که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش؟
  5. غزل شمارهٔ ۴۳۳دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمش
  6. غزل شمارهٔ ۴۳۴گر دستها چو زلف در آرم به گردنش
  7. غزل شمارهٔ ۴۳۵نیست عیب ار دوست می‌دارم منش
  8. غزل شمارهٔ ۴۳۶امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوش
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.