پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۱

یوسف ما را به چاه انداختند

گرگ او را در گناه انداختند

و آنگه از بهر برون آوردنش

کاروانی را به راه انداختند

از فراق روی او یعقوب را

سالها در آه آه انداختند

چون خریداران بدیدندش ز جهل

در بها سیم سیاه انداختند

شد به مصر و از زلیخا دیدنش

باز در زندان شاه انداختند

خواب زندان را چو معنی باز یافت

تختش اندر بارگاه انداختند

شد پس از خواری عزیز و در برش

خلعت« ثم اجتباه» انداختند

تا نبیند هر کسی آن ماه را

برقعی بر روی ماه انداختند

چون گواه انگشت بر حرفش نهاد

زخم بر دست گواه انداختند

حال سلطانیش چون مشهور شد

جست و جویی در سپاه انداختند

دشمنش را از هوای سرزنش

صاع در آب و گیاه انداختند

قرعهٔ خط بشارت بردنش

بر بشیر نیک خواه انداختند

باز با قوم خودش کردند جمع

جمله را در عزو جاه انداختند

این حکایت سر گذشت روح تست

کش درین زندان و چاه انداختند

اوحدی چون باز دید این سرو گفت

سر او را با اله انداختند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۳تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۴کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟
  3. غزل شمارهٔ ۲۹۵آن نه من باشم که چون میرم به تابوتم برند
  4. غزل شمارهٔ ۲۹۶چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند
  5. غزل شمارهٔ ۲۹۷جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کند
  6. غزل شمارهٔ ۲۹۸کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟
  7. غزل شمارهٔ ۲۹۹هر زمان آشفته‌دل نامم کند
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۰هر نفسی عشق او بی‌دل و دینم کند
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.