پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸۱

هنوزم می دهد زحمت میان سرو بالایی

هنوزم می شود رغبت کنار سیم سیمایی

نصیحت گوی مستولی و من از پند مستغنی

قراری میدهی با بی قراری نا توانایی

اگر چه خَصل میریزم ولیکن این قدر دانم

که هر جا وامقی باشد بود محتاجِ عذرایی

عذاب جان بود آن دل که خالی باشد از شوری

وبال گردن است آن سر که در وی نیست سودایی

بلای اهل دنیا چیست با زشتی به سر بردن

مکن منع ای پسر گر میکنم میلی به زیبایی

نمیباید بر افزودن اگر مشّاطه ی فطرت

جمالی را به زیبایی نگاری کرد و آرایی

قیامت برنخیزد گر جمال هم نشین باشد

که چون رایش بود رویی و چون رویش بود رایی

چه کار آید سرِ بی دست و پا در مجلسِ مستان

اصولِ چنگ را دستی فروع رقص را پایی

بیا تا راست برگویم چه عذرست این که می آرم

همان شوریده ی عشقم ز جانان نا شکیبایی

هنوزم عشق میدارد ز نکبت در پناه ارچه

خرد بر من برون آرد ز هر گوشانه غوغایی

چو میدانم که در فطرت نخواهد بود تبدیلی

چو میدانم ممکن نیست پیری را مداوایی

به دست و پای دانم من که بر ناید چنین کاری

به پیران سر اگر بر سازم از خود تازه برنایی

به چشم دیده ور بنگر به گوش جان و دل بشنو

که می گوید نزاری این سخن آخر هم از جایی

به نور معرفت روشن شود چشم دل ای خودبین

نه از اعما که برسازد ز خود بیهوده بینایی

حجاب از پیش برخیزد چو باشی کرده بی علت

تولّایی به دانایی و از نادان تبرّایی

چراغ کُلّ شییٍ یَرجَعُ آنجا شود روشن

که بی شبهت خلایق را معادی هست و مبدایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۸۳ای یار اگر تو یار مایی
  2. شمارهٔ ۱۳۸۴اگر به گوشه چشم التفات فرمایی
  3. شمارهٔ ۱۳۸۵امید هست که روزی جمال بنمایی
  4. شمارهٔ ۱۳۸۶وقت نیامد که روی باز نمایی
  5. شمارهٔ ۱۳۸۷دریغا روزگارِ عیش و ایامِ برنایی
  6. شمارهٔ ۱۳۸۸ندارم در همه شهر آشنایی
  7. شمارهٔ ۱۳۸۹ای در محیط کرده دعوی آشنایی
  8. شمارهٔ ۱۳۹۰ای چشم مرا تو روشنایی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.