پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۷۹

گر امشب هم چو دوش از در درآیی

چو روح الله به لب معجز نمایی

زهی دولت ولی تا بر که گردی

زهی خلوت ولی تا بر چه رایی

چه خوش باشد اگر شادان و خندان

دگر بار از درم ناگه درآیی

رقیبانت اگر مانع نیایند

ز هجرانت مگر یابم رهایی

چو برداری نقاب از رشکِ خورشید

درِ فردوسِ اعلا می‌گشایی

چو بنشینی دمی بر دست گیری

شکر می‌ریزی و جان می‌فزایی

خواصی طرفه داری در لب و چشم

که جان می‌بخشی و دل می‌ربایی

ترا گر زهره خوانم جایِ آن است

که خوش می‌رقصی و خوش می‌سرایی

به کویت آمدم دیروز و گفتم

مگر در چشمم آمد روشنایی

رقیبِ تیره رویت بر سرِ کوی

به من گفت ای فلان آخر کجایی

سرِ خود گیر اگر جانت به کارست

دگر زنهار تا این‌جا نیایی

بدو گفتم که ای من خاکِ کویت

چرا آخر چنین در خونِ مایی

چه بد دیدی همه عمر از نزاری

مکن بیگانگی هم آشنایی

به من گفت ای فضولی چون تو هرگز

نمیشایی به خود ما را نشایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۸۱هنوزم می دهد زحمت میان سرو بالایی
  2. شمارهٔ ۱۳۸۲مرا ناگاه پیش آمد بلایی
  3. شمارهٔ ۱۳۸۳ای یار اگر تو یار مایی
  4. شمارهٔ ۱۳۸۴اگر به گوشه چشم التفات فرمایی
  5. شمارهٔ ۱۳۸۵امید هست که روزی جمال بنمایی
  6. شمارهٔ ۱۳۸۶وقت نیامد که روی باز نمایی
  7. شمارهٔ ۱۳۸۷دریغا روزگارِ عیش و ایامِ برنایی
  8. شمارهٔ ۱۳۸۸ندارم در همه شهر آشنایی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.