پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۹۷

ز اول روز که مخموری مستان باشد

شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد

پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم

این چنین عادت خورشیدپرستان باشد

تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست

تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد

ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی

تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد

بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود

چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد

تو رضای دل او جو اگرت دل باید

دل او چون طلبد آنک گران جان باشد

ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود

ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد

گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه

هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد

شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی

هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۹۹سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
  2. غزل شمارهٔ ۸۰۰گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
  3. غزل شمارهٔ ۸۰۱عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
  4. غزل شمارهٔ ۸۰۲می‌رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
  5. غزل شمارهٔ ۸۰۳بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
  6. غزل شمارهٔ ۸۰۴صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
  7. غزل شمارهٔ ۸۰۵یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید
  8. غزل شمارهٔ ۸۰۶یا رب این بوی خوش از روضه جان می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.