پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۷

آب حیوان باید مر روح فزایی را

ماهی همه جان باید دریای خدایی را

ویرانه‌ی آب و گل چون مسکن بوم آمد

این عرصه کجا شاید پروازِ همایی را ؟

صد چشم شود حیران در تابش این دولت

تو گوش مکش این سو هر کورِ عصایی را

گر نقدِ درستی تو، چون مست و قراضه‌ستی ؟

آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را ؟

دلتنگ همی‌دانند کان جای که انصافست

صد دل به فدا باید آن جان بقایی را

دل نیست کم از آهن آهن نه که می‌داند

آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را

عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی

عقلی بنمی باید بی‌عهد و وفایی را

خورشید حقایق‌ها شمس الحق تبریز است

دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۹ای خواجه نمی‌بینی این روز قیامت را
  2. غزل شمارهٔ ۸۰امروز گزافی ده آن باده نابی را
  3. غزل شمارهٔ ۸۱ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
  4. غزل شمارهٔ ۸۲معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
  5. غزل شمارهٔ ۸۳ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
  6. غزل شمارهٔ ۸۴چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
  7. غزل شمارهٔ ۸۵از بهر خدا بنگر در رویِ چو زر جانا
  8. غزل شمارهٔ ۸۶ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.