پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۳۸

هر دم سلامْ آرد کاین نامه از فلان‌ست

گویی سلام و کاغذ در شهر ما گران‌ست

زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه

بینی‌ دراز کردن آیین نرخران‌ست

هر جا که سیمبر بد می‌دانک سیم بِربُد

جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهان‌ست

بتراش زر به ناخن از کان و چاره‌ای کن

پنهان مدار زر را بی‌زر صنم نهان‌ست

گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی

در گوش حلقهٔ زر بر طمع او نشان‌ست

ور زانک نازنینی بی‌سیم و زر ببینی

چونک عنایت آمد اقبال رایگان‌ست

این یار زر نگیرد جانی بیار زرین

زیرا که زر مرده آن سوی ناروان‌ست

سنگی‌ست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته

مغرور زر پخته خام است و قلتبان‌ست

خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید

کمتر ز زر نباشی معشوق بی‌زبان‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۰امروز شهر ما را صد رونق‌ست و جانست
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۱بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۲بر عاشقان فریضه بوَد جست‌وجوی دوست
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۳از دل به دل برادر گویند روزنی‌ست
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۴ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۵این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
  7. غزل شمارهٔ ۴۴۶گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده‌ست
  8. غزل شمارهٔ ۴۴۷ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.