پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۶

گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده‌ست

از عشق برنگردد آن کس که دلشده‌ست

مه نور می‌فشاند و سگ بانگ می‌کند

مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده‌ست

کوهست نیست که که به بادی ز جا رود

آن گله پشه‌ست که بادیش ره زده‌ست

گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق

کری گوش عشق از آن نیز قاعده‌ست

ویرانی دو کون در این ره عمارتست

ترک همه فواید در عشق فایده‌ست

عیسی ز چرخ چارم می‌گوید الصلا

دست و دهان بشوی که هنگام مایده‌ست

رو محو یار شو به خرابات نیستی

هر جا دو مست باشد ناچار عربده‌ست

در بارگاه دیو درآیی که داد داد

داد از خدای خواه که این جا همه دده‌ست

گفته‌ست مصطفی که ز زن مشورت مگیر

این نفس ما زن‌ست اگر چه که زاهده‌ست

چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو

آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده‌ست

گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری

آن سو که جعفرست خرافات فاسده‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۸امروز روز نوبت دیدار دلبرست
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۹جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
  3. غزل شمارهٔ ۴۵۰از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
  4. غزل شمارهٔ ۴۵۱پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
  5. غزل شمارهٔ ۴۵۲ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۳بُد دوش بی‌تو تیره شب و روشنی نداشت
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۴جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۵آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.