پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۳۴

تو جان مایی، ماه سمایی

فارغ ز جمله اندیشهایی

جویی ز فکرت، داروی علت

فکرست اصل علت فزایی

فکرت برون کن، حیرت فزون کن

نی مرد فکری مرد صفایی

فکرت درین ره شد ژاژ خایی

مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!

بد نام مجنون رست از کشاکش

باهوش کرمی، مست اژدهایی

کرم بریشم، اندیشه دارد

زیرا که جوید صنعت نمایی

صنعت نماید، چیزی بزاید

از خود برآید زان خیره‌رایی

صنعت رها کن، صانع بس استت

شاهد همو بس، کم ده گوایی

او نیستها را دادست هستی

او قلبها را بخشد روایی

داد او فلک را دوران دایم

نامد زیانش بی‌دست و پایی

خامش! برآن باش که پر نگویی

هرچند با خود بر می‌نیایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۳۶خواهی ز جنون بویی ببری
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۳۷سلطان منی سلطان منی
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۳۸آن به که مرا تمکین نکنی
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۳۹صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۴۰صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۴۱ای خجل از تو شکر و آزادی
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۴۲حکم نو کن که شاه دورانی
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۴۳مستی و عاشقانه می‌گویی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.