پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۴۰

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری

قمرا می‌رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود

شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری

تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد

چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری

چو سحر پرده می‌درد تو پس پرده می‌روی

چو به شب پرده می‌کشد تو به شب پرده می‌دری

صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده

که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری

رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی

سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری

چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت

چه عجب گر تو روشنی که از او آب می‌خوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۴۲حکم نو کن که شاه دورانی
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۴۳مستی و عاشقانه می‌گویی
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۴۴بحر ما را کنار بایستی
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۴۵آوخ آوخ چو من وفاداری
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۴۶ای دلزار محنت و بلا داری
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۴۷ساقیا ساقیا روا داری
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۴۸تا شدستی امیر چوگانی
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۴۹مستم از باده‌های پنهانی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.